گویا به تنهایی لایق ترم
حق من همان تنهایی کهنه ای است که تو گرفتی
و گویا حال پس می دهی !؟
شاید بهتر باشد پس بگیرم .
نمی دانم ؟!؟
همان تنهایی کهنه که هیچ کس نفهمید ،
تو هم نفهمیدی هرگز !!!
ناگاه آمدی و حال ...
در آسمان من همه خوبند حتی بدها ،
و من ،
همان من تنها همان بی دیوار . همان من بی سایه
دیگر تمام آدمکهای آسمانم را ندیدم .
اما گویا دارم از ستاره ام می افتم .
انگار باید دوباره من باشم و یک ستاره تنهایی.... !
حق من همان تنهایی کهنه ای است که تو گرفتی
و گویا حال پس می دهی !؟
شاید بهتر باشد پس بگیرم .
نمی دانم ؟!؟
همان تنهایی کهنه که هیچ کس نفهمید ،
تو هم نفهمیدی هرگز !!!
ناگاه آمدی و حال ...
در آسمان من همه خوبند حتی بدها ،
و من ،
همان من تنها همان بی دیوار . همان من بی سایه
دیگر تمام آدمکهای آسمانم را ندیدم .
اما گویا دارم از ستاره ام می افتم .
انگار باید دوباره من باشم و یک ستاره تنهایی.... !
زندگي چيست؟هدف داشتن وراه هدف پيمودن است، پس ببايد رفتن، پس ببايد پرواز که نجات همه در پرواز است،مشکل کار فقط آغاز است که ما .........
****
و در پایان شعری از حمید مصدق
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي ميشنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم.
شانه بالا زدنت را،
بي قيد
و تكان دادن دستت كه،
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه،
عجب ! عاقبت مرد !
افسوس !
كاشكي مي ديدم !
من به خود ميگويم :
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد؟
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:50 توسط عابدین
|


