بی تفاوتی٬ همدلي، همدردي یا دلسوزي
به نظر من يکي از موضوعات جالب در روانشناسي انسان بحث همدردي، همدلي، دلسوزي و تجارب مشابه است. اصل قضيه به اين صورت است که چگونه و تا چه حد مي توان احساسات يک شخص نوعي را نسبت به رنج، ناراحتي، يا حتي درد کشيدن يک شخص ديگر تحريک کرد. يا چگونه مي توان مطمئن شد که يک ادعاي همدردي دروغين نيست. در ابتدا بهتر است که وضعيت بي تفاوتي Apathy را از بقيه حالت هاي احساسي - عاطفي جدا کرد. اين وضعيت شبيه اين است که يک شخص آگهي ترحيم شخصي غريبه را در روزنامه مي خواند و طبيعتا هيچ احساسي ندارد. اما اگر همين آگهي مربوط به يکي از عزيزان يا دوستاناش باشد طبيعتا انتظار بي تفاوت بودن نسبت به درد و رنج خانواده داغدار محتمل نيست. معمولا در زبان فارسي هر احساسي که فراتر از بي تفاوتي باشد با واژه هايي مانند همدلي، همدردي، و غيره شناخته مي شود. ولي در زبان انگليسي، البته نه در گفت و گو هاي رزومره بلکه در گفتمان تخصصي، يک تمايز مفيد بين دو حالت متعلق به همين دسته احساسات همدردي و همدلي وجود دارد. اولين وضعيت احساس همدردي به اين صورت است که شخص مي فهمد که طرف مقابل چه مي کشد Empathy و به اصطلاح او را درک مي کند، مي تواند خودش را جاي او بگذارد، اما لزوما همان احساس را ندارد و در نتيجه دردي هم نمي کشد. دومين وضعيت احساس همدردي به اين صورت است که علاوه بر درک و فهم درد و رنج طرف مقابل خود نيز همان احساس را به صورت بازتابي تجربه مي کند Sympathy . يعني درد و رنج يک نفر مستقيما به درد و رنج نفر ديگر مي انجامد. مثلا مادري که کودکي سرطاني را بزرگ مي کند شايد چنين نوع همدردي را با کودک خود تجربه کند. وضعيت بي تفاوتي Apathy به دليل اينکه به خودي خود يک فضيلت اخلاقي محسوب نمي شود معمولا نيازي به راستآزمايي ندارد. اما Empathy و Sympathy حداقل براي شخص من نياز به راستآزمايي دارد. يعني اينکه اگر شخصي صرفا بگويد مي فهمم تو چه مي کشي يا تو را درک مي کنم يا احساس يکساني با تو دارم، حرف او را در بست نميپذيرم و باور نمي کنم. به نظرم براي حتي Empathy بايد شرايط يا معيارهايي از قبل تعريف شده وجود داشته باشد. يکي از اين شرايط يا معيارها مي تواند اين باشد که شخصي که چنين ادعايي مي کند حداقل در ۵۰ درصد موارد، گذشته يا تاريخچه زندگي مشابهي با من داشته باشد. به بيان ديگر نداشتن تجربه مشابه يا حتي يک تجربه خفيف تر، در اکثر موارد خود دليلي بر ابطال ادعاي Empathy است. بارزترين نمونهاش اين است که شخصي که در عمرش تجربه زندان را نداشته است هنگام مواجهه با کسي که طعم زندان و همچنين شکنجه شدن را به خوبي چشيده است از احساس همدردي و همدلي و غيره با او حرف بزند. به هر حال تعريف چنين معيارهايي در حذف ادعاهاي دروغين Empathy بسيار مفيد خواهد بود. فقط مي ماند عالي ترين نوع همدردي و همدلي که همان Sympathy است. فکر مي کنم که چنين نوع احساسي بسيار تعريفناپذير و چالشبرانگيز باشد. مثلا آیا Empathy پيش نياز Sympathy است يا نه؟ آيا بدون وجود يک رابطه عاطفي قوي مثلا چيزي در سطح عشق بين دو نفر مي توان ادعاي Sympathy را از طرف يک نفر نسبت به ديگري به عنوان ادعايي راست پذيرفت؟ شخصا معتقدم که جواب سوال اولي به استثناي وضعيتي شبيه مادر و کودک سرطاني بله و جواب سوال دومي به استثناي يک شراکت ۱۰۰ درصدي در تاريخچه زندگي خير است. به بيان ديگر فقط در صورتي که پاي عشق به ميان آيد ديگر نمي توان هيچ تمايزي بين Empathy و Sympathy ايجاد کرد. در واقع عشق به عنوان يک معيار يا شرط کامل و قوي بقيه معيارها و شرايط مرتبط ديگر را خود به خود جبران کرده و پوشش مي دهد.
نظر شما چیه؟![]()