از زبـانم هر قصــه ای را ســـــــــــــاز کرد زندگی را می توا ن با خنــــده آغاز کرد
زندگی را می تــوان با خنده های کودکـــــی در صفای کوچه باغ خاطرات ابراز کرد
زندگی را می تـوان اندر شقایـــق غرق کرد زیــر باران می تــــوان پــــــــرواز کرد
با صداقت می تـوان هر درد را درمـان کرد کینه ها را پشت دیـوار محبـــت راز کرد
می توان پائیز شد در حسرتــــی پژمرده شد یا چو بلبل نغمــــه آرامشی را ســاز کرد
گریـــه ها را می توان با خنده ها تقسیم کرد عقده ها را با سر انگشت رفاقت باز کرد
زندگی همیشه بهار نیست و گاهی ابر خزان بر آن سایه می افکند و دست روزگار با وفاترین دوستیها را از هم جدا می کند، چونان ابری که شتابان آسمان را طی می کند.
روزهای مهربان، کاش می توانستم حصار زمان را بشکنم و خود را به دیروز رسانم و به تو اینک در خاکدان حسرت و حالا من مانده ام و یادی از روزهای رفته.
چند شب پیش اتفاقی برام افتاد ( ابر خزان داشت بهارمون را خزان می کرد) که اگه فرصتی پیش اومد در مورد آن خواهم نوشت.