تبليغاتX
No Pain No Gain - Abedin
آرشیو ماههای قبل یه نگاه کنید Try to do as Best and Try to find a Right way

پدری و مادری

 

فرزندان شما از آن شما نیستند

آنها دختران و پسران زندگی اند

آنها از طریق شما به دنیا گام نهاده اند

نه از شما

و هر چند با شما هستند

به شما تعلق ندارند

شما شاید بتوانید عشقتان را به آنها بدهید

ولی فکرتان را نمی توانید

زیرا آنها افکار خودشان را دارند

شما شاید بتوانید برای جسم های آنها مسکن فراهم آورید

ولی نه برای روح ها آنها

زیرا روح آنها در خانه فردا مسکن دارد

فردائی که شما قادر نیستید آن را ببینید

حتی در رویاهای تان!!

شما شاید تلاش کنید که مثل آنها شوید

ولی از آنها نخواهید مثل شما شوند

زیرا زندگی به عقب باز نمی گردد

و با دیروز سر و کار ندارد

شما کمان هستید

و فرزندانتان، تیرهای زندگی اند

که از این کمان پرتاب می شوند

آن که کمان را آفریده است

مسیر را به نیکی می شناسد

و با مشیت خود

شما را تا آنجا خم می کند

که تیرها در کمال آرامش اما تا حد نهایت خود بپرند

بگذارید سازنده کمان شما را در مسیر شادی و شادمانی خم کند

بگذارید تیرها رو به جانبی که او می پسندد پرواز کنند

و بدانید که او کمان را نیز استوار و محکم می پسندد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:29  توسط عابدین  | 

وصيتنامه

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت نگاری قرار دهيد.

- به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري کنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

- برقبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

- مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغات ينچسبانند .

- روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهوارهتا گور دانش بجست.

- دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

- كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قدباشند .

- شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد

-درمجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

- از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم.

- به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

-چون تمام آرزوهایم را بگور می برم سعی کنید قبرم را خیلی بزرگ و وسیع بسازید که جا برای جسدم باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:14  توسط عابدین  | 

خدا يا طناب
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد. ولي از آنجا كه افتخار كار را براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
شب، بلنديهاي كوه را تماماً‌ در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سايه بود.
اصلاً ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور كه از كوه بالا مي رفت، چند قدم مانده به قله كوه، پايش ليز خورد و در حاليكه به سرعت سقوط مي كرد. از كوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.
همچنان سقوط مي كرد و در آن لحظات ترسناك، همة رويدادهاي خوب و بد زندگي، به يادش آمد.
اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است و ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در اين لحظه سكون، برايش چاره اي نماند جز اينكه فرياد بكشد.
«خدايا كمكم كن»
ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد : از من چه مي خواهي ؟
خدايا نجاتم بده !
واقعاً باور داري، طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن.
يك لحظه سكوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
گروه نجات مي گويند: روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند.
بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت. و شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آن را رها كنيد؟
در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد.
هرگز نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده يا تنها گذاشته است.
هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست.
به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست خود نگه داشته است.
خداوند هميشه نگهدارتان باد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 8:43  توسط عابدین  | 

There is an answer, some day we will know
And you will ask her, why she had to go
We live and die, we laugh and we cry
And you must take away the pain
Before you can begin to live again
So let it start, my friend, let it start
Let the tears come rolling from your heart
And when you need a light in the lonely nights
Carry me like a fire in your heart
Carre me like a fire in your heart
There is a river rolling to the sea
You will be with her for all eternity
But we that remain need you here again
So hold her in your memory
And begin to make the shadows disappear
Yes let it start, my friend, let it start
Let the love come rolling from your heart
And when you need a light in the lonely nights
Carry me like a fire in your heart
Carry me like a fire in your heart
So let it start, my friend, let it start
Let the love come rolling from your heart
And when you need a light in the lonely nights
Carry me like a fire in your heart
Carry me like a fire in your heart
Carry me like a fire in your heart
Carry me like a fire in your heart
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 18:36  توسط عابدین  | 

Let me to describe a story of my past life, this statement is so simple but in comprehend has the beauty context

 

So let’s go on

 

When I was working with the one foreign company, after 4 years they had transfer me from

 

construction team to the production team, that in the production activity my office is so small

 

place than before, so for this case I became worry

 

I had decided to talk with my manger (Mr. .... God bless him) that his nationality is Italian

 

Therefore I went to him, when I knocked his door he told with the smile come in

 

I entered and I said hi sir, he answered and told what’s problem to you that you come to

 

me. I said the reason why I am here is to ask you is my office temporary or you will transfer

 

me to the other place, because it’s so small place and I am not comfort, he looked at me

 

with smile and said: ABEDIN the life is temporary, why you are worry about your

 

temporary place, you shouldn’t think about like this insignificant thing and put yourself on

 

stress, you should think about how to improve your ability to be useful people in the society

 

meantime that he talk to me I became silence and think with myself

 

Think about why I and someone like me ignore the useful thing that pass in front of our eyes

 

and our mind, and we elapse our life with the inanity and idlest

 

 Conclusion

 

Please send me a conclusion of this context

 

Regard and best wishes for you

 

Abedizadeh

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 14:20  توسط عابدین  |