تبليغاتX
No Pain No Gain - Abedin

No Pain No Gain - Abedin

Try to do as Best and Try to find a Right way

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 15:7 توسط عابدین |

تا حالا شده دلت هواي پرواز كنه

به ماوراي تخيلت پر بكشي

و در آغوش ابرهاي سفيد بيارمايي

آنجایی که همه چیز سفید و روشن است

....... پس پرنده كوچك من

پرواز كن

از زمان عبور كن

ماه و خورشيد مي آيند و مي روند

تو به دنبال روشنايي دگر باش

رها كن اين دنياي خاكي

رها كن اين حزن و اندوه ها

پرواز كن تا كه رسي به افلاك

پرواز كن اي مهربانتر از خاك

آغاز كن راه سفر

بربند توشه راه

ره دراز است و طولانی

سوار بر موجها شو و به ساحل برس

همانجايي كه آرامشش جاودانيست

قلبت را آزاد كن و لحظه اي درنگ نكن

پرواز كن

از زمان عبور كن

ماه و خورشيد مي آيند و مي روند

تو به دنبال روشنايي دگر باش

جايي كه ترانه هايش ترنمي دگر دارد

ترنمي از جنس باران

منتظر من نباش

"من" رفتني است

خاطره هايت را نيز بگذار و برو

پرواز كن پرنده رهايي من

تاريكي ها را درنورد

روشنايي تو را به ميهمانی می خواند

پرواز كن

از زمان عبور كن

ماه و خورشيد مي آيند و مي روند

تو به دنبال روشنايي دگر باش

عابدین

 ۸ تیرماه ۱۳۸۸

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 13:16 توسط عابدین |

بی تفاوتی٬ هم‌دلي،  هم‌دردي یا  دل‌سوزي

به نظر من يکي از موضوعات جالب در روان‌شناسي انسان بحث هم‌دردي، هم‌دلي، دل‌سوزي و تجارب مشابه است. اصل قضيه به اين صورت است که چگونه و تا چه حد مي توان احساسات يک شخص نوعي را نسبت به رنج، ناراحتي، يا حتي درد کشيدن يک شخص ديگر تحريک کرد. يا چگونه مي توان مطمئن شد که يک ادعاي هم‌دردي دروغين نيست. در ابتدا بهتر است که وضعيت بي تفاوتي Apathy را از بقيه حالت هاي احساسي - عاطفي جدا کرد. اين وضعيت شبيه اين است که يک شخص آگهي ترحيم شخصي غريبه را در روزنامه مي خواند و طبيعتا هيچ احساسي ندارد. اما اگر همين آگهي مربوط به يکي از عزيزان يا دوستان‌اش باشد طبيعتا انتظار بي تفاوت بودن نسبت به درد و رنج خانواده داغدار محتمل نيست. معمولا در زبان فارسي هر احساسي که فراتر از بي تفاوتي باشد با واژه هايي مانند هم‌دلي، هم‌دردي، و غيره شناخته مي شود. ولي در زبان انگليسي، البته نه در گفت و گو هاي رزومره بلکه در گفتمان تخصصي، يک تمايز مفيد بين دو حالت متعلق به همين دسته احساسات هم‌دردي و هم‌دلي وجود دارد. اولين وضعيت احساس هم‌دردي به اين صورت است که شخص مي فهمد که طرف مقابل چه مي کشد Empathy و به اصطلاح او را درک مي کند، مي تواند خودش را جاي او بگذارد، اما لزوما همان احساس را ندارد و در نتيجه دردي هم نمي کشد. دومين وضعيت احساس هم‌دردي به اين صورت است که علاوه بر درک و فهم درد و رنج طرف مقابل خود نيز همان احساس را به صورت بازتابي تجربه مي کند Sympathy . يعني درد و رنج يک نفر مستقيما به درد و رنج نفر ديگر مي انجامد. مثلا مادري که کودکي سرطاني را بزرگ مي کند شايد چنين نوع هم‌دردي را با کودک خود تجربه کند. وضعيت بي تفاوتي Apathy به دليل اينکه به خودي خود يک فضيلت اخلاقي محسوب نمي شود معمولا نيازي به راست‌آزمايي ندارد. اما Empathy و Sympathy حداقل براي شخص من نياز به راست‌آزمايي دارد. يعني اينکه اگر شخصي صرفا بگويد مي فهمم تو چه مي کشي يا تو را درک مي کنم يا احساس يکساني با تو دارم، حرف او را در بست نمي‌پذيرم و باور نمي کنم. به نظرم براي حتي Empathy بايد شرايط يا معيارهايي از قبل تعريف شده وجود داشته باشد. يکي از اين شرايط يا معيارها مي تواند اين باشد که شخصي که چنين ادعايي مي کند حداقل در ۵۰ درصد موارد، گذشته يا تاريخچه زندگي مشابهي با من داشته باشد. به بيان ديگر نداشتن تجربه مشابه يا حتي يک تجربه خفيف تر، در اکثر موارد خود دليلي بر ابطال ادعاي Empathy است. بارزترين نمونه‌اش اين است که شخصي که در عمرش تجربه زندان را نداشته است هنگام مواجهه با کسي که طعم زندان و همچنين شکنجه شدن را به خوبي چشيده است از احساس هم‌دردي و هم‌دلي و غيره با او حرف بزند. به هر حال تعريف چنين معيارهايي در حذف ادعاهاي دروغين Empathy بسيار مفيد خواهد بود. فقط مي ماند عالي ترين نوع هم‌دردي و هم‌دلي که همان Sympathy است. فکر مي کنم که چنين نوع احساسي بسيار تعريف‌ناپذير و چالش‌برانگيز باشد. مثلا آیا Empathy پيش نياز Sympathy است يا نه؟ آيا بدون وجود يک رابطه عاطفي قوي مثلا چيزي در سطح عشق بين دو نفر مي توان ادعاي Sympathy را از طرف يک نفر نسبت به ديگري به عنوان ادعايي راست پذيرفت؟ شخصا معتقدم که جواب سوال اولي به استثناي وضعيتي شبيه مادر و کودک سرطاني بله و جواب سوال دومي به استثناي يک شراکت ۱۰۰ درصدي در تاريخچه زندگي خير است. به بيان ديگر فقط در صورتي که پاي عشق به ميان آيد ديگر نمي توان هيچ تمايزي بين Empathy و Sympathy ايجاد کرد. در واقع عشق به عنوان يک معيار يا شرط کامل و قوي بقيه معيارها و شرايط مرتبط ديگر را خود به خود جبران کرده و پوشش مي دهد.

نظر شما چیه؟

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:13 توسط عابدین |
گوته مي گويد: «اگر ثروتمند نيستي مهم نيست، بسياري از مردم ثروتمند نيستند»، «اگر سالم نيستي، هستند افرادي که با معلوليت و بيماري زندگي مي کنند»، «اگر زيبا نيستي برخورد درست با زشتي هم وجود دارد»، «اگر جوان نيستي، همه با چهره پيري مواجه مي شوند»، «اگر تحصيلات عالي نداري با کمي سواد هم مي توان زندگي کرد»، «اگر قدرت سياسي و مقام نداري، مشاغل مهم متعلق به معدودي انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداري»، برو بمير که هيچ نداري. جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17:5 توسط عابدین |

اشکی در گذرگاه

 

از همان روزي كه دست حضرت «قابيل»
گشت آلوده به خون حضرت «هابيل»
از همان روزي كه فرزندان «آدم»
تعالي -- صدر پيغام آوران حضرت باري
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مُرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه «يوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود


بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ، آدميت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه‌ي دنيا ز خوبي‌ها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت ابلهي است
صحبت از موسا و عيسا و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه‌ها است

من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد، در زنجير
حتي قاتلي بر دار!
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي كنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند
هيچ حيواني به حيواني نمي‌دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت‌ها صبور

صحبت از مرگ محبت ؛ مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !!!!!

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 16:37 توسط عابدین |

زندگی سخت ساده است

 

خطر کن ،

 

وارد بازی شو ،

 

چه چیزی از دست می دهی ؟

 

با دست ها ی تهی آمده ایم

 

با دست ها ی تهی خواهیم رفت .

 

نه چیزی نیست از دست بدهیم

 

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

 

تا سر زنده باشیم

 

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

 

و فرصت به پایان خواهد رسید ،

 

آری ، اینگونه است که هر لحظه مغتنم است .

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:11 توسط عابدین |

زيبايي به سيما و صورت نيست به نوري ست كه در دل مي تابد...

هر انساني به واقع دو انسان است يكي آنكه در تاريكي بيدار است و ديگري آنكه در روشناي

همچنان خواب است...

مراقب افكارت باش كه به گفتار تبديل مي شود .مراقب گفتارت باش كه به كردار تبديل

 مي شود.مراقب كردارت باش كه به عادت تبديل مي شود. مراقب عادتت باش كه به شخصيت

تبديل مي شود.مراقب شخصيت خود باش كه آن سرنوشت تو خواهد بود...

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 8:30 توسط عابدین |

نقش خيال

 

اى نام تو بهترين سر آغاز                        بى نام تو نامه كى كنم باز
نام تو كليد هر چه بستند                           اى كار گشاى هر چه هستند
 كو ته ز درت دراز دستى                       هست كن اساس هستى
با حكم تو هست و نيست يكسان                  اى واهب عقل و باعث جان            
مقصود دل نيازمندان                              اى مقصد همت بلندان
در باز كن درون نشينان                           اى سرمه كش بلند بينان
ز آغاز رسيده تا به انجام                          اى بر ورق تو درس ايام
سلطان تويى آن دگر كدامند                        صاحب تويى آن دگر غلامند
از شرك و شريك هر دو خالى                   راه تو به نور لايزالى
هفتاد گره بدو گشادى                             گرهفت گره به چرخ دادى
جستن زمن و هدايت از تو                        اى عقل مرا كفايت از تو

نظامى گنجوى

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 8:3 توسط عابدین |

عاقل دیوانه

کارشناسی برای بازدید به یک تیمارستان رفت وی مردی را دید که خیلی باهوش می آمد.او را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید «می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟!»
مرد در جواب گفت:
آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت. روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت، از آن روز به بعد زن من، مادرزن پدر شوهرش شد، و چندي بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسري زاييد که نامش را چنگيز گذاشتند؛ چنگيز برادر من شد، زيرا پسر پدرم بود. اما در همان حال چنگيز نوه ي زنم بود و از اين
قرار نوه ي من هم مي شد؛ و من پدر بزرگ برادر تني خود شده بودم!
چندي بعد زن من پسري زاييد، و از آن روز زن پدرم، خواهر ناتني پسرم و حتي مادر بزرگ او شد، در صورتي که پسرم، برادر مادر بزرگ خود و حتي نوه ي او بود. از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم، خواهر پسرم مي شود، بنده ظاهرا خواهرزاده ي پسرم شده ام، ضمنا من پدر مادرم و پدر بزرگ خود هستم. پس پدرم، هم برادر من است و هم نوه ام !!!
حالا آقاي دکتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد کارتان به تیمارستان نمی کشید؟

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 16:19 توسط عابدین |

چند پیشنهاد جهت ارتباط موثر و محبوبیت در بین دیگران

1- یک پیشنهاد تکراری!! شنونده خوبی باشید . شاید بگویید گوش کردن که کاری ندارد, بله گوش کردن ساده
است اما اگر شنونده فن گوش کردن را نتواند به درستی به کار ببندد , رابطه سالم و موثری پدید نمی آید. برای
آنکه محبوب دیگران شوید باید حس گوش کردن را یاد بگیرید, تمرین کنید و بسیار به کار ببندید. هماهنگی لازم
بین اینکه شما ژست بگیرید, توی چشم طرف مقابلتان زل بزنید و مرتبا سرتان را تکان بدهید اما حواستان پیش معامله خانه تان یا هر چیز دیگری باشد, هر کسی را متوجه این موضوع که شما فن گوش کردن را بلد نیستید می کند فن گوش کردن مغایر با خمیازه کشیدن , به ساعت مگاه کردن وتند تند آدامس جویدن است.
2- صادق باشید, بدون ابهام و با صراحت و صداقت صحبت کنید. روابطی که این اصل راندارند بی شک قطع
خواهند شد.
3- همدلی کنید نه همدردی! هیچ کس درد هیچ کسی را به طور واقعی نمی فهمد, پس ما همدردی نمی توانیم
کنیم اما همدلی فرایندی است که در طی ان خودمان را جای طرف مقابل می گذاریم و دنیا را از دریچه چشم او
می نگریم. در همدلی قضاوت ممنوع است و ما حق نداریم درباره دیگران قضاوت کنیم مگر اینکه قاضی یا
حقوقدان باشیم؟!
4- حرف خود را مزه مزه کنید خودتان را جای طرف مقابل بگذارید و اگر گفته هایتان تلخ نبود به زبان بیاورید.
5- نصیحت نکنید هیچ یک از ما از نصیحت خوشمان نمی اید بیهوده خود را خسته نکنید و به جای نصیحت پیشنهاد بدهید.
6- سرزنش نکنید هیچ کس بی عیب نیست و هیچ گلی بی خار نمی باشد. پس دیگر جایی برای سرزنش باقی
نمی ماند.سرزنش کردن بهداشت روانی دیگران را به خطر می اندازد.
7- افراد را همان گونه که هستند بپذیرید اگر قصد محبوبیت دارید بهتر است افراد را با تمام بدی ها و خوبی
هایشان بپذیرید. پذیرش بی قید و شرط را فراموش نکنید.
8- احترام دیگران را نگه دارید تا وقتی به دیگران احترام نگذارید به شما احترام نمی گذارند و اصولا مردم جواب هدیه را با هدیه و جواب کتک را با لگد!!
9- به شیوه مناسب کخالفت کنید به جای بلند کردن صدا, بحث و جدل مخرب و ...... ازروش خلع سلاح استفاده
کنید. در این روش سعی می کنیم در حرفهای طرف مقابل حقیقتی را بیابیم. حتی اگر با کل سخن مخالف
هستیم. این روش تسکین دهنده و آرام بخش اعصاب است.

سبز باشید و همیشه الگوی احترام

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 10:9 توسط عابدین |
 

  فرصت کافی 

این روز از آن توست بیست و چهار ساعت کامل... به قدر کفایت فرصت هست تا روزی بزرگ شود.

شاملو

هميشه صداهاي بلند را مي شنويم، پررنگهارا مي بينيم، سختها را ميخواهيم ؛ غافل از اينکه خوبها آسان مي آيند، بيرنگ مي مانند و بي صدا مي روند.

 ***

One night a man had a dream.he dreamed that he was walking with god on the soft sands along the seashore.Now and then a lightening flashed and some part of his past life appeared before his eyes.Every time the men realized two sets of footprints on the sands.he understood that one belonged to god,and the other to himself

When the last parts of his life appeared,he was surprised to find that some times there was only one set of footprints on the sand.This moved the man deeply and made him ask God,”LORD!You had promised to be always by my side if I followed you.But now I find only one set of footprints on the sands of the shore of my life esoecially at the times when I most need you.what is the reason?”

Lord answered ,”my precious,precious child!i love you and I never leave you alone .Whenever you see one set of footprints on the sand,it is the time when I was carrying you in my arms

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:34 توسط عابدین |

کشکول ممتاز

از کتاب «گنجينه جواهر» (كشكول ممتاز)

به ياد مرگ از نراقى

ببين چون گرفتند از ما كنار
رفيقان و پيران و ياران يار
برفتند و رفت از جهان نامشان
نيارد كسى ياد از ايامشان
شب و روز بى ما بايد بسى
كه از روز ما ياد نارد كسى
بسى دوستان بر زمين پا نهند
كه بى باك پا بر سر ما نهند
بيايد بسى در جهان سوگ و سور
كه ما خفته باشيم در خاك گور
دريغا كه تا چشم بر هم زنى
در اين عالم از ما نبينى تنی

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 8:32 توسط عابدین |

يک پدر

ياد پدر
پدرم اين جوري بود وقتي من
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 8:40 توسط عابدین |
تو گوئى هر گز از مادر نزادند

بيا جانا برادر عارفانه
نگاهى كن بر اوضاع زمانه
كه تاگيرى زاحوال جهان پند
شوى دمساز يزدان خردمند
چه بسيار از خداوندان نعمت
شهنشاهان صاحب قدر و صولت
بدنيا مال دنيا را نهادند
تو گوئى هرگز از مادر نزادند
دو صد قرن است كه ذوالقرنين سالار
بزندان لحد باشد گرفتار
ز دارائيش داراى جهان دار
خبر دارى كه چون شد آخر كار
بناگه چون غبارى بر هوا رفت
تنش بر خاك و بر گور فنا رفت
فرو رفته به قعر گور بهرام
به عبرت بين چه شد او را سرانجام
گرفتار اجل چنگيز مغرور
تن تيمور شه شد طعمه مور
هنوز از فاختر فرياد كوكو
بيايد از سرم بام هلاكو
نشانى نيست از ملك ملگكشاه
نه آن كاخش بجا ماند و نه آن جاه
چه شد تخت شهنشاهى قيصر
كجا شد تاج خاقان مظفر
بدنيا مال دنيا را نهادند
تو گوئى هرگز از امدر نزادند
جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 8:10 توسط عابدین |
آغاز

کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان با نخستین درد.

شاملو

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 8:15 توسط عابدین |

انواع دست دادن

حتماً از تاثیر اولین برخورد در طرف مقابل آگاه هستید. فکر می کنید اولین چیزی که به طرف مقابلتان نشان می دهد کـه چـه نـوع آدمـی هسـتـیـد چیـسـت؟ بــله، نـحوه دست دادنتان...
سـعی کنـیـد هـمیـشه سـفـت و مـحکم دست بدهید، این باعث میشـود کـه در اولین برخورد تاثیر خوبی بگذارید. بعد از بـررسـی و دقــت زیاد روی این موضوع، دست دادن را به پنج گروه تقسیم بندی کرده ام که هر کدام نشاندهنده ی نوعی شخصیت است.

دست دادن با دست های خیس
مسلماً دست دادن های زننده و تنفر آور انواع بسیاری دارد، اما دست دادن با دستهای خیس بدترین آنهاست. حتماً توجه داشته باشید که قبل از دست دادن با کسی دست های خود را کاملاً خشک کرده و آنها را از عرق پاک کنید.

در اینجا به دو نکته برای چگونگی خشک نگاه داشتن دست هایتان اشاره می کنیم:
1- قبل از رفتن سر قرارهای مهم یا مصاحبه های کاری دست هایتان را خوب شسته و بعد خشک کنید. دقت کنید که تا موقع دست دادن با فرد مزبور از بستن دست هایتان جلوگیری کنید. چون باعث گرم شدن دست ها و نتیجتاً عرق کردن آنها می شود.
2- دستان خود را قبل از دست دادن خشک کنید. همیشه دستمالی برای این کار با خود همراه داشته باشید.

دست دادن شل و ول
دست دادن شل و ول نشاندهنده ی ضعف، نداشتن اعتماد به نفس، نداشتن علاقه و ثبات است. مسلماً این خصوصیات متضاد قدرت و استحکام است که ويژگي افراد محترم و موفق است. توصیه می کنم اگر حالت دست دادنتان شل و ضعیف است، هنگام دست دادن کمی نیرو صرف کنید. مطمئناً دست دادن سفت و محکم تاثیر بسیار بهتری در مخاطب می گذارد.

دست دادن نوک انگشتی
مطمئنم قبلاً برایتان اتفاق افتاده است. یک نفر هنگام دست دادن نوک چهار انگشتتان را می گیرد و نمی گذارد که دستتان کاملاً در دستش قفل شود و بعد دستتان را به سختی می فشارد. باید سعی کنید تا می توانید از چنین دست دادنی خودداری کنید. البته ممکن است گاهاً به طور تصادفی یا وقتی عجله دارید برایتان پیش آید. اما به شما توصیه می کنم در این مواقع از فرد مخاطب عذرخواهی کرده و دوباره با او دست بدهید. ممکن است کار خوبی نباشد اما در ذهن فرد مقابل می ماند که چقدر برایش احترام قائل بوده اید.

دست دادن خیلی محکم
قدیمی ها معمولاً اینطور دست می دادند. احتمالاً تا به حال با چنین موردی برخورد کرده اید. فردی احساس می کند قوی ترین مرد جمع است و هنگام دست دادن دستتان را مثل لیمو می چلاند. درست است که من از دست دادن محکم خوشم می آید اما این استحکام نباید موجب ناراحتی طرف مقابل شود.

دست دادن دوستانه و خودمانی
مردم باید عادت کنند دست دادن های عجیب و غریبشان را کنار بگذارند. نیازی به شعبده بازی نیست: یک دست دادن ساده، محکم و دوستانه کافی است.
درست است که دست دادن مسئله ای پیش پا افتاده است اما می تواند عامل مهمی در مصاحبه ها و جلسه های اجتماعی شود. سعی کنید که خیلی راحت اما محکم با فرد مقابل دست داده و در چشمانش نگاه کنید تا بهترین تاثیر را در برخورد اول روی فرد مقابل بگذارید .     
 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:16 توسط عابدین |

By all Means... !
(Funny!)

I recently read that love is entirely a matter of chemistry. That must be why my wife treats me like toxic waste.
David Bissonette

When a man steals your wife, there is no better revenge than to let him keep her.
Sacha Guitry

After marriage, husband and wife become two sides of a coin; they just can't face each other, but still they stay together.
Hemant Joshi

By all means marry. If you get a good wife, you'll be happy. If you get a bad one, you'll become a philosopher.
Socrates

Woman inspires us to great things, and prevents us from achieving them.
Dumas

The great question... which I have not been able to answer... is, "What does a woman want?
Sigmund Freud

I had some words with my wife, and she had some paragraphs with me.
Anonymous

"Some people ask the secret of our long marriage. We take time to go to a restaurant two times a week. A little candlelight, dinner, soft music and dancing. She goes Tuesdays, I go Fridays."
Henny Youngman

"I don't worry about terrorism. I was married for two years."
Sam Kinison

"There's a way of transferring funds that is even faster than electronic banking. It's called marriage."
James Holt McGavran

"I've had bad luck with both my wives. The first one left me, and the second one didn't."
Patrick Murray

Two secrets to keep your marriage brimming
1. Whenever you're wrong, admit it,
2. Whenever you're right, shut up.
Nash

The most effective way to remember your wife's birthday is to forget it once...
Anonymous

You know what I did before I married? Anything I wanted to.
Henny Youngman

My wife and I were happy for twenty years. Then we met.
Rodney Dangerfield

A good wife always forgives her husband when she's wrong.
Milton Berle

Marriage is the only war where one sleeps with the enemy.
Anonymous

A man inserted an 'ad' in the classifieds: "Wife wanted". Next day he received a hundred letters. They all said the same thing: "You can have mine."
Anonymous

First Guy (proudly): "My wife's an angel!"
Second Guy: "You're lucky, mine's still alive."

SEND THIS TO ALL THE GUYS TO GIVE THEM A GOOD LAUGH......AND TO THOSE LADIES WITH A SENSE OF HUMOUR WHO CAN HANDLE IT!!!!!!!

END

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:11 توسط عابدین |

تن آدمى از سعدى

تن آدمى شريف است به جان آدميت
نه لباس زيباست نشان آدميت
اگر آدمى بچشم است و دهان و گوش و بينى
چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حيوان خبر ندارد زجهان آدميت
به حقيقت آدمى باش و گرنه مرغ باشد
كه همين سخن بگويد به زبان آدميت
اگر اين درنده خوئى طبيعت بميرد
همه عمر زنده باشى بروان آدميت
مگر آدمى نبودى كه اسير ديو ماندى
كه فرشته ره ندارد بمكان آدميت
رسد آدمى به جائى كه بجز خدا نبيند
بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت
طيران مرغ ديدى تو زپاى بند شهوت
بدرآى تا به بينى طيران آدميت
نه بيان فضل كردم كه نصحيت تو گفتم
هم از آدمى شنيدم بيان آدميت
 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:0 توسط عابدین |

وعده کردم که به تو سر نزنم 

برسم تا دم در در نزنم

قول دادم به غزل های خودم

زل به چشمان تو دیگر نزنم

مطمئن باش خیالت راحت

گله ای از تو به دفتر نزنم

این چه رسمی ست که باید یک عمر

حرف خود را به تو آخر نزنم

برو ای عشق برو تا این که

روی دستان تو پرپر نزنم.

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:43 توسط عابدین |

در يكي از اين هزار شب زندگی وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني

بين ميليونها ستاره يكي از اون ستاره هاي خيـلي قشنگ  و فروزان

نظرت رو به خودش جــلب مي كنه

بعد از اون شب  ، هر شب سرت رو بطرف آسمان می گیری

و اون ستاره رو اونقدر تماشا مي كني تا بالاخره به خواب مـي ري

اما يك شب كه سرت رو به آسمون بلند ميكني

ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست

اون موقعي است كه تموم غماي دنيا یکباره مي ريزه توی دلت

بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرتو  به آسمون بلند نمي كني

تا بالاخره بعد از مـدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..

باز هم زندگي مي كني ، نفس مي كشي و دنياي پيرامونت هنوز وجود داره

پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون ستاره زیبا نگاه نكني

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي قشنگ رو تماشا ميكني

ودریکی ازاین شبها بازهم  مي بيني اثري از اون ستاره نيست

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي وبازهم سراغ یه ستاره دیگه رو ازآسمون می گیری

همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره كه توي آسمون وجود داره

 اما آخـرين ستاره هرگز از بين نمي ره ،

چون تو با نهايت وجود دوستش داري

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:42 توسط عابدین |
آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا بتو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به که نیندیشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:40 توسط عابدین |

انسان زمزمه می کند:         پروردگارا با من سخن بگو!

 و .....

چلچله ای آواز می خواند.     اما انسان صدای چلچله را نمی شنود.

 

انسان فریاد می زند:           پروردگارا با من سخن بگو!

و .....

 آسمان صاعقه می زند.        اما انسان صدای صاعقه را نمی شنود.

 

انسان اطرافش را نگاه می کند و می گوید:        پروردگارا خود را به من نشان بده!

 و.....

 ستاره ها می درخشند.        اما انسان درخشش ستاره ها را نمی بیند.

 

انسان فریاد سر می دهد:      پرودگارا معجزه ای بر من بیاور!

 و.....

 کودکی متولد می شود.         اما انسان کودک را معجزه نمی پندارد.

 

انسان نومیدانه گریه سر می دهد:       پروردگارا مرا لمس کن! اجازه بده حضورت را احساس کنم.

 

و.....

 

پروانه ای فرود می آید و انسان را لمس می کند. اما انسان پروانه را از خود دور می کند و می رود.

 

از امروز با خود عهد کن، هیچ کدام از موهبت های پیرامونت را خوار نپنداری.

مواهب به صورتی که تو انتظار داری آشکار نخواهند شد.

 هوشیار باش تا کوچکترین حضور خداوند را احساس کنی.

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 10:13 توسط عابدین |

باز باران بی ترانه

باز باران ، با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها، می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم

من، به پشت شیشۀ تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

نمی فهمم، چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمی فهمم..کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران، عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟

یاد آرم، روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران..از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

بشنو از من، کودک من

پیش چشمم، مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و آن باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی ، عدل کم دارد

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:35 توسط عابدین |

اگر بیائیم انسانهائی که پشت دینا ایستاده اند را درست کنیم

 دنیا به خودی خود درست میشه.

 

مشکلات جهان و شما

 

از دیدگاهی دیگر

 

داستانی کوتاه ولی جالب

 

پدری در برگشت ازسر کار ، دختر 3 ساله خود را از مهد کودک به خانه آورده بود.

پس از در آوردن لباس کار پدر شروع به روزنامه خواندن کرد و دختر بچه شروع به سوال پرسیدن

دختر کوچولو: بابا آسمون چه رنگیه؟

پدر : آبی

دختر کوچولو:ولی بابا قرمز هم هست!

پدر : نه نیست.

دختر کوچولو: چرا هست من خودم عصرها دیدم که آسمون قرمز می شه.

پدر : درسته آسمون قرمز هم می تونه باشه.

دختر بچه : زرد هم هست مگه نه ؟

پدر : فکر نمی کنم زرد هم باشه.

دختر بچه : ولی صبح که دست و صورتم را  شستم دیدم که آسمون زرد است.

 

پدر: تو نمی خوای با عروسکهات بازی کنی؟ برو بازی کن تا من هم روزنامه ام را بخونم.

دختر بچه : باشه بابا

 

ولی چند لحظه ای بعد دختر بچه باز برمی گردد با انبوهی از سوالات مانند دریا چه رنگی است ؟ چرا مامان می ره کار؟ بابا چرا عروسکم نمی خوابه ؟ و .....

پدر تصمیم می گیرد

دختر بچه را به نحوی سرگرم

کند تا حداقل نیم ساعت وقت آزاد داشته باشد. فکری به ذهنش رسید یک شرکت برای تبلیغات عکسی به بزرگی برگ روزنامه از کره زمین به صورت باز شده در روزنامه

چاپ کرده بود.

 

پدر برگ روزنامه را کند آن را به 50 قسمت پاره و پاره ها را هم مخلوط کرد.

 

پدر: ببین دخترم اگر می خواهی به سوالاتت جواب دهم باید اول این تکه های روزنامه را بگیری و سر هم کنی تا شکل کره زمین مثل اول درست شود .

دختر بچه با تعجب به پدر نگاه کرد و گفت: باشه ولی شما هم قول بدید اگه من اونو درست کردم دیگه روزنامه نخونی خوب!

پدر : باشه قربون دختر خوبم برم برو بابا

دختر رفت وپدر اندیشید که تا ساعتها دخترش سرگرم خواهد بود.

10 دقیقه بعد دختر بچه بازگشت.

دختر بچه : بابا تمام شد حالا بیا بازی

پدر : تمام شد؟ ببینم

پدر نگاهی کرد دنیا درست شده بود با تعجب پرسید : نکنه مامان کمکت کرد؟

دختر بچه : نه مامان که هنوز نیومده!

پدر : از رو کتاب جغرافی دیدی؟

دختر بچه : جغ جغ جغرافی دیگه چیه؟

پدر اندیشید دخترش راست می گوید او که از جغرافی چیزی نمی داند.

پدر : پس چگونه با این سرعت دنیا را درست کردی؟

دختر بچه : من دنیا را درست نکردم من فقط عکس آدمی که پشت صفحه روزنامه ایستاده بود را درست کردم دنیا خودش درست شد.

 

این تنها یک داستان واقعی و ساده بود

 اما باور کنید 

بسیاری از مشکلات و مسایل راهکارهای بسیار ساده ای دارند کافی است نگاهتان را عوض کنید.

دنیا را هرطور که دلتان می خواهد می توانید درست کنید به شرطی که ابتدا انسانهایی که پشت آن ایستاده اند را درست کنید

 و برای دنیای خودت تنها هنگامی به آرزوهایت خواهی رسید که از خود شروع کنی و خود را برای آرزوهایت بسازی.

آینده منتظر ما نمی ماند

بنابراین من هم منتظر آینده نمی نشینم بلکه من آینده ام را از امروز می نویسم تا در آینده آن را با آرامشی همراه با شادی بخوانم!!

آینده منتظر ما نمی ماند

بنابراین من هم منتظر آینده نمی نشینم بلکه من آینده ام را از امروز می نویسم تا در آینده آن را با آرامشی همراه با شادی بخوانم!!

 

پی نوشت: می دونی چیه، اول به خودم می گم، ما آدمها همیشه می خواهیم دیگران را درست کنیم و خود را یا کار خود را درست و دیگران را نادرست می دانیم، به نظر بنده که ارادت به همه دارم فکر می کنم که اگه خود من خودم را درست کنم ، و دیگران هم همین طور ، دیگه نیازی نیست بخواهیم دنیا را درست کنیم ، همان طور که این دختر کوچولو دنیا را درست کرد.

به امید دنیائی بهتر

عابدین

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:51 توسط عابدین |

 

"Those who know don't talk. Those who talk don't know"

Unknown Source

Great minds discuss ideas
 
 Average minds discuss events

Small minds discuss people

Unknown Source
 
When wealth is lost-nothing is lost
 
When health is lost-something is lost
 
When character is lost-everything is lost

Unknown Source

دانستن ديگران زيركي است، دانستن خودتان عقل مسلّم است.

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 17:17 توسط عابدین |

 

یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت و بزرگترین آرزوی فردای تو باشه ، پس قدر چیزی 

 

که امروز داری خوب بدان.

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:20 توسط عابدین |
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم٬ غافل از اینکه لحظه ها  همان خوشبختی بودند.

دکتر شریعتی

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:15 توسط عابدین |
من هم می میرم.

من هم می میرم

اما نه مثل غلامعلی

که از درخت به زیر افتاد

پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند

و با غیظ ساقه های خشک جویدند

چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد

من هم می میرم

اما نه مثل گل بانو

که سر زایمان مرد

پس صغری مادرِِ برادر کوچکش شد

و مدرسه نرفت

چه کسی جاجیم می بافد؟

من هم می میرم

اما نه مثل حیدر

که از کوه پرت شد

پس گرگها جشن گرفتند

و خدیجه بقچه های گل دوزی شده را

در ته صندوق ها پنهان کرد

چه کسی اسبهای وحشی را، رام می کند؟

من هم  می میرم

اما نه مثل فاطمه

از سرماخوردگی

پس مادرش کتری پر سیاوشان را

در رودخانه شست

چه کسی گندمها را به خرمن جا می آورد؟

من هم می میرم

اما نه مثل غلامحسین

از مارگزیدگی

پس پدرش به دره ها و رودخانه های بی پل

نگاه کرد و گریست

چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟

من هم می میرم

اما در خیابانی شلوغ

در برابر بی تفاوتی چشم های تماشا

زیر چرخ های بیرحم ماشین

ماشین یک پزشک عصبانی

وقتی از بیمارستانی دولتی برمی گردد

پس دو روز بعد

زیر یک عکس ۶x۴ خواهند نوشت:

ای آنکه رفته ای

چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟

زنده یاد سلمان هراتی که خود نیز در سن ۲۷ سالگی سال ۱۳۶۵ اینگونه مرد.!!

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 7:51 توسط عابدین |

ببخشيد يک سوال داشتم و ميخواستم از شما بپرسم اگر جوابش را ميدانيد به من هم بگوئيد.

 

اين جملات را يه دوستی چند روز پيش به من گفت، منم گفتم خب بفرمائيد اگر بتونم جواب ميدم گفت: اگر يه

 

روزی خدا دلش بخواد در قالب يک انسان بياد رو زمين و زنگ درب خونه شما رو بزنه آيا درب را برويش

 

باز ميکنی يا نه و اگر باز کردی  ميتونی بشناسيش؟

 

خيلی تعجب کردم چون تا بحال کسی همچين سوالی ازم نپرسيده بود هر چی فکر کردم چی بايد جوابش را بدم

 

نتونستم با خودم فکر کردم مگه ميشه خدا بياد در خانه ما؟ نه همچين چيزی ممکن نيست، نه نميشه خدا کجا و

 

من کجا؟ اصلا من کی باشم که خدا با اون عظمت و بزرگيش بياد در خونه ما؟

 

بهم گفت از خدا هر کاری بگی شدنی ست و به هر کاری قادر و توانا است. حالا اگر اينطور شد چی؟ جواب

 

منو ندادی اگر بياد چيکار ميکنی؟

 

ديگه چيزی نتونستم يگم و نفهميدم ديگه چه مدتی بين  ما به سکوت گذشت راه افتاد بره وقتی که داشت ميرفت

 

با لبخند گفت:

 

از کجا ميدونی تا حالا نيومده؟

 

اگر شما جای من بوديد چی جواب ميداديد؟

 

از اون روز به بعد منتظر زنگ در موندم و از شما پنهون نباشه خيلی از کارهای گذشته‌ام را هم ترک کردم و

 

دارم آماده ميشوم که با خدا ملاقات کنم، اون چيزهای ديگه‌ای هم آنروز بهم گفت که اگر روزی به اين حرفهايی

 

که زدم اعتقاد پيدا کردی بايد که خانه ات را قبلا مهيا و آماده و لايق ورود خدا بکنی و شايد منظور دوستم از

 

خونه، خانه دلم بود! شايدم نه! کسی چه ميدونه؟ شايدم .....!؟

 

 ولی دوستم يه چيز ديگه هم گفت. گفت که: 

 

اگه خونه تو تميز و پاک کنی، خدا حتما مياد، خدا خودش قول داده....

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:30 توسط عابدین |

افكارهايي كه مي آيند

    

به محض اينكه از خواب بيدار ميشم و چشمهام باز ميشه فورا شروع به فكر كردن ميكنم و هر نوع فكري كه بگي به ذهنم مياد فكر كار خانواده دوستان و خلاصه زمين و آسمان و .... يك لحظه از ذهنم خالي نميشه . خب تا اينجا زياد مشگلي نداشتم ولي توي مجله علوم باطني خوندم هر فكري كه از ذهن ميگذرد بر تركيبات شيميايي بدن تاثير مي گذارد و اگر افكار انسان منفي و مخرب باشد احساسات و عواصف ويرانگري را موجب مي شود و بر جسم لطمه مي زند و سبب بيماري هاي مختلفي ....

ديگه چيزي نميگم چون ديگه فقط به چيزهاي خوب و مثبت و متعالي فكر ميكنم كه نه تنها بيمار نشم بلكه اگر مشگلي هم داشته باشم از آنها رها بشم.

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:12 توسط عابدین |

زندگی مثه یه دیکته اس

  

زندگی مثل يه ديكته اس هی می نويسيم، هی غلط می نويسيم، هی پاك مي كنيم

 

دوباره هی می نويسيم، هی پاك می كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه: برگه ها بالا.!!

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 7:33 توسط عابدین |
 

گفتارهایی از جبران خلیل جبران

خدای را سپاس گویم

چرا که ملک و مال...ندارم

مونس و همدم و فرزند ندارم

در زمین همچو خیال گام بر میداریم

و کسی مارا نمیبیند

بجز انکه بمانند ما باشد

به روزگار مصیبت زده می خندیم

و شادی هایشان را نیز می گرییم

ما روح هستیم

اگر از این سخن شگفت زده شوید می گوییم:

ما خود شگفت زده ترینیم!

زیرا پروردگارتان را در جسمتان میبینیم.

***

در یک روز توفانی، اسقفی مسیحی در کلیسایش نشسته بود و یک زن غیر مسیحی آمد

  و پیش روی او ایستاد وگفت:« من مسیحی نیستم. آیا راهی وجود دارد

 تا مرا از آتش دوزخ نجات دهد؟».

و اسقف به زن نگریست و گفت:«نه، تنها آنهایی رستگار می شوند

که به آب و روح القدس تعمید داده شوند.»

هنوز حرفش تمام نشده بود که آذرخشی از آسمان فرود آمد و کلیسا را در آتش فرو برد.

و مردم شهر شتافتند و توانستند زن را نجات دهند، اما اسقف طعمه آتش شد و ســــوخت.

***

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و به هم گفـتـنـد:« بیا در دریا شنا کنیم.»

برهنه شدند ودر اب شنا کردند،وزمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های

 زیبایی را پوشید و رفت. زیبا نیز از دریا بیرون آمد و تن پوش اش را نیافت، از برهنگی

خویش شرم کرد و به ناچار،لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت.

تا این زمان نیز، مردان و زنان، این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی

 هم هستند که چهره ی زیبایی را می بینند، و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد،

 او را می شناسند. و برخی نیز چهره زشتی را می شناسند، و لباسهایش او را از چشم

های اینان پنهان نمی دارد.

***

زنی با پسرش در کوهها زندگی می کرد، پسرش نخست زاده و تنها فرزندش بود. و پسر،

 با حضور پزشکی در کنارش، به خاطر تب درگذشت.

مادر از اندوه دیوانه شد و رو به پزشک فریاد زد:« بگو، بگو، چه چیزی تلاش او

 را خفه کرد و ترانه اش را خاموش؟»

پزشک گفت:« تب.»

مادر گفت:«تب چیست؟»

پزشک پاسخ داد:« نمی توانم توضیح بدهم. چیز بسیار کوچکی است که به سراغ بدن می آید

 و با چشم انسانی نمی توان آن را دید.»

پزشک او را ترک کرد و زن مدام برای خودش تکرار می کرد:«چیزی بسیار کوچک.

نمی توانیم با چشم انسانیمان آن را ببینیم.»

و غروب، کشیش آمد تا به او تسلیت بگوید.

زن گریست و فریاد زد:« آه ، چرا پسرم را از دست دادم؟

تنها پسرم را! تنها فرزندم را!»

کشیش پاسخ داد:« فرزندم، ارادهء خـــــدا چنین است.»

زن گفت:« خدا چیست و کجاست؟ می خواهم او را ببینم و سینه ام را در برابرش بشکافم و

خون قلبم را در پایش بریزم. بگو کجا می توانم

او را بیابم؟»

کشیش گفت :« خدا بسیار بزرگ است. با چشم انسانی مان نمیتوانیم او را ببینیم.»

زن فریاد زد:« چــــیز بسیار کوچـــکی ، به خاطر ارادهء موجودی

بسیار بزرگ، پسر مرا کشت! پس ما چه هستیم؟چه هستیم؟»

در این حین ، مادر زن وارد اتاق شد و کفنی برای پوشاندن جسد پسرک آورد،

 و کلمات کشیش و دخترش را شنید. کفن را روی زمین گذاشت ، دست دخترش را در دست

گرفت و گفت:«دخترم، ما خودمان همان بسیار کوچــک و بسیار بزرگیم، ما جاده های بین

 این دو هستیم.»

باغ پیامبروسرگردان ….جبران خلیل جبران

***

انسان به دست خویش ضعیف شده است .

زیرا که قوانین خداوند را به شیوه زندگی محدود و بسته خود درآورده است.

آنکه قلمرو بهشت را دراین حیات نمی بیند ، هرگز آن را در حیات بعدی نیز نخواهد دید.

میان دنیای مادی و معنوی ، گذرگاهی است که به حالت خواب و رویا در آن قدم میزنیم.

***

شما چون کمان هستید و فرزندانتان،پیکانهایی زنده،که از آن، به آینده پرتاب می شوند.

آنچه یک کودک دوست دارد،تا کهنسالی نیز در قلبش باقی می ماند.

زیباترین قسمت زندگی آن است که روح ما،بر فراز مکانهایی که روزی در آن لذت برده است،

برای همیشه پرواز می کند.

***

پسر کوچکی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن

 این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها

هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج!) او در مدت زندگیش، 296

سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و

یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.

در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز31369 طلوع خورشید،

درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فرازآسمانها در حالی که ازشکلی به شکلی دیگر در

 می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز

جزئی از خاطرات او نشد.

***

این داستان من است برای هر کس که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:

در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند, از خواب عمیقی برخاستم

و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده.

آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.

 لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها..دزدها… دزدهای لعنتی

مردها و زن ها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند وبه سوی خانه هایشان

گریختند. چون من به میدان شهر رسیدم,ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها

 ایستاده بود فریاد برآورد:

ای مردم این مرد دیوانه است٬ سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر

چهره ی بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید

,پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقاب هایم ندارم

 و گوئی در حالت بی هوشی فریاد برآوردم و گفتم:

مبارک باد … مبارک باد آن دزدانی که نقاب هایم را دزدیدند…

این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی باهم  یافتم:

آزادی در تنهائی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا که آنان از ذات

و درون ما آگاه می شوند ,می کوشند تا ما را به بندگی کشند .

اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از شر دزدان امنیت یابد باید در

زندان باشد.

***

لذت ترساندن عمیق و پایدار است. به همین دلیل مترسک از ایستادن در دشت خلوت هیچگاه

خسته نمی شود.

***

شما همراه  زاده  شدید و تا ابد همراه خواهید بود .

هنگامی که بال های سفیدِ مرگ روزتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود .

 آری شما در خاطرخاموش خداوند نیز همراه خواهید بود . اما در همراهی خود  حد فاصل را

نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند .

جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید .

از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گِرده نان مخورید. با هم بخوانید و برقصید و شادی

کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همان گونه که تارهای ساز تنها هستند، با آن که از یک

 نغمه به ارتعاش در می آیند . دل ِ خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه داری

  زیرا که فقط دست زندگی می تواند دل های تان را نگه دارد .

در کنار ِ یکدیگر باستید، اما نه تنگاتنگ : زیرا که ستونهای معبد دوراز هم ایستاده اند،

و درختِ بلوط و درختِ سرو در سایه یکدیگر نمی بالند. 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 13:54 توسط عابدین |
 

آنچه ما کردیم با خود، هیچ نابینا نکرد                  در میان خانه، گم کردیم صاحب خانه را


 


 خواجه عبدالله انصاری:                                                           

الهي،به حرمت آن نام که تو خواني وبه حرمت آن صفت که تو چناني، در ياب که مي تواني  

الهي،عمر خود به باد کردم وبر تن خود بيدادکردم،گفتي و فرمان نکردم،درماندم ودرمان نکردم

الهي،عاجزو سرگردانم،نه آنچه دارم دانم ونه آنچه دانم دارم

الهي،به بهشت وحور چه نازم ،مرا ديده اي ده که از هر نظر بهشتي سازم

الهي،در دل هاي ما جز تخم محبت مکار وبر جان هاي ماجز الطاف مرحمت خود منگار وبر کشتهاي ما جز

باران رحمت خود مبار،به لطف ما را دست گير وبه کرم پاي دار،الهي حجاب ها از راه بردار ومارابه ما

مگذار.

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 17:22 توسط عابدین |

 

مرواريد

   صدفي به صدف ديگر گفت :

 

  درد زيادي در درونم حس مس كنم . درد سنگيني كه مرا عذاب مي دهد.

 

   صدف ديگر با غرور گفت :

 

  ستايش آسمانها و زمين را كه من هيچ دردي در خود ندارم . خوب هستم و  سلامت.

 

  در همان لحظه خرچنگي از آن جا عبور مي كرد

 

  كه صحبت دو صدف را شنيد به آن كه از خود راضي و مغرور بود گفت :

 

  بله كاملا خوب و سلامتي اما دردي كه همسايه ات حس مي كند

 

  مرواريدي است بي نهايت زيبا كه تو از آن بي بهره اي.

 

 

   جبران خليل جبران

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:40 توسط عابدین |

گفتارهائی از اوشو

 کسی که بتواند به غریبه ای سلام کند ، به یک درخت هم میتواند سلام کند . میتواند برای پرنده ها آواز بخواند . آنها هر روز آواز میخوانند و تو حتی به روی خود هم نیاورده ای که باید که باید روزی چهچهه ی آنها را پاسخ دهی !

 مراقبه تسلیم است ، نه تقاضا . مراقبه تحمیل کردن مسیر خود به هستی نیست ، بلکه آرام گرفتن در مسیری است که هستی میخواهد در آن باشی . مراقبه با دنده ی خلاص رفتن است .

 زندگی فقط فرصتی است برای تعالی ، برای بودن ، برای شکوفا شدن . زندگی به خودی خود خالی است ، تا خلاق نباشی قادر نخواهی بود آن را با رضایت خاطر پر کنی . تو نغمه ای در دل داری که باید سراییده شود و رقصی که باید اجرا شود .

 با افراد به عنوان وسیله رفتار نکن ، آنها سر منزل خودشان اند . به آنها وصل شو ، در عشق ، در عزت ، هرگز آنها را در تملک نگیر و هرگز در تملکشان قرار نگیر ! به آنان وابسته مباش و دیگران را به خود وابسته نکن .

 بگذار این قاعده اساس زندگی باشد ، یکی از اساسی ترین قواعد : " هر چه نسبت به خودت باشی ، نسبت به دیگران هم همان خواهی بود اگر خودت را دوست بداری دیگران را هم دوست خواهی داشت "

  زندگی باید جنبشی دائمی شود . جنبشی از نورها در سراسر سال . تنها آنگاه می توانی رشد کنی ، شکوفا شوی که چیزهای کوچک و پیش و پا افتاده را به جشن مبدل کنی .

 بیشتر مذاهب و فرقه ها این نکته را تعلیم داده اند . " از دنیا دست بشوی " ولی من به تو تعلیم می دهم " دنیا را دگرگون کن " از خودت اثرات سازنده و مثبت به جای بگذار ، دنیا را زیباتر کن .

 مقایسه را کنار بگذار ، آنگاه زندگی واقعاً زیباست . مقایسه را کنار بگذار آن وقت می توانی بی کم و کاست از زندگی لذت ببری . کسی که از زندگی اش لذت می برد هیچ میلی به تملک ندارد زیرا می داند چیزهای واقعی زندگی که ارزش لذت بردن دارند قابل خریداری نیستند .

  گوش دادن یعنی آموختن زیرا وقتی خاموش گوش فرا می دهی کل هستی سخن گفتن با تو را آغاز می کند . وقتی کاملاً ساکتی این عالیترین لحظه برای یادگیری است . زندگی رمز و رازهای خودش را وقتی آشکار می سازد که تو خاموشی .

 هستی همواره در پی جبران نیکی های توست . هر چه به هستی ببخشی هزاران برابرش را به تو باز می گرداند . تو یک شاخه گل هدیه میکنی و هزاران شاخه گل همه سو بر سر و رویت می بارد . به مالت نچسب ، اگر واقعا مایلی که ثروتمند شوی ، اگر میخواهی دنیای درونی و پر مایه ای داشته باشی ، هنر بخشش را بیاموز .

 تحصیلات واقعی به تو آموزش نخواهد داد که رقابت کنی ! بلکه به تو آموزش میدهد با دیگران همکاری کنی ، به تو آموزش نخواهد داد مبارزه کنی و نفر اول باشی . به تو آموزش خواهد داد بی هیچ مقایسه ای با دیگران خلاق و با محبت و لذت بخش باشی .

 عشق خلوص میبخشد ، هر قدر بیشتر عشق بورزی ، در عشق کا کشته ، ماهر و زیرک میشوی . میلیون ها ازدواج با شکست مواجه میشود چون دو آدم بی تجربه سعی دارند برای مشکلات راه حلی بیابند . اگر هر دو بی تجربه باشند ازدواج محکوم به شکست است . ازدواج به کا کشتگی نیاز دارد . ازدواج تلاشی است بزرگ برای خلق یک سمفونی بین موجودیت دو انسان !

 ازدواج نهادی است که نظم ، قناعت ، خویشتن داری ، گذشت و بسیاری از فضیلت های با شکوه تر را به آدم می آموزد ، که اگر مجرد بودی به آنها احتیاجی نداشت.

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 19:30 توسط عابدین |
آفرینش از نظر فردوسی:

 

مقدمه شاهنامه حکایت از این میکنکه اعتقادات فردوسی درآفرینش جهان وانسان با عقاید جاری مردم زمانه خودش کاملا متفاوت است زیرا نخست از خرد ستایش می کند و نخستین آفرینش خدای را خرد میداند:

 

          نخست آفرینش خرد را شناس                         نگهبان جانست وآنرا سه سپاس

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 19:22 توسط عابدین |