تبليغاتX
No Pain No Gain - Abedin
آرشیو ماههای قبل یه نگاه کنید Try to do as Best and Try to find a Right way

بی تفاوتی٬ هم‌دلي،  هم‌دردي یا  دل‌سوزي

به نظر من يکي از موضوعات جالب در روان‌شناسي انسان بحث هم‌دردي، هم‌دلي، دل‌سوزي و تجارب مشابه است. اصل قضيه به اين صورت است که چگونه و تا چه حد مي توان احساسات يک شخص نوعي را نسبت به رنج، ناراحتي، يا حتي درد کشيدن يک شخص ديگر تحريک کرد. يا چگونه مي توان مطمئن شد که يک ادعاي هم‌دردي دروغين نيست. در ابتدا بهتر است که وضعيت بي تفاوتي Apathy را از بقيه حالت هاي احساسي - عاطفي جدا کرد. اين وضعيت شبيه اين است که يک شخص آگهي ترحيم شخصي غريبه را در روزنامه مي خواند و طبيعتا هيچ احساسي ندارد. اما اگر همين آگهي مربوط به يکي از عزيزان يا دوستان‌اش باشد طبيعتا انتظار بي تفاوت بودن نسبت به درد و رنج خانواده داغدار محتمل نيست. معمولا در زبان فارسي هر احساسي که فراتر از بي تفاوتي باشد با واژه هايي مانند هم‌دلي، هم‌دردي، و غيره شناخته مي شود. ولي در زبان انگليسي، البته نه در گفت و گو هاي رزومره بلکه در گفتمان تخصصي، يک تمايز مفيد بين دو حالت متعلق به همين دسته احساسات هم‌دردي و هم‌دلي وجود دارد. اولين وضعيت احساس هم‌دردي به اين صورت است که شخص مي فهمد که طرف مقابل چه مي کشد Empathy و به اصطلاح او را درک مي کند، مي تواند خودش را جاي او بگذارد، اما لزوما همان احساس را ندارد و در نتيجه دردي هم نمي کشد. دومين وضعيت احساس هم‌دردي به اين صورت است که علاوه بر درک و فهم درد و رنج طرف مقابل خود نيز همان احساس را به صورت بازتابي تجربه مي کند Sympathy . يعني درد و رنج يک نفر مستقيما به درد و رنج نفر ديگر مي انجامد. مثلا مادري که کودکي سرطاني را بزرگ مي کند شايد چنين نوع هم‌دردي را با کودک خود تجربه کند. وضعيت بي تفاوتي Apathy به دليل اينکه به خودي خود يک فضيلت اخلاقي محسوب نمي شود معمولا نيازي به راست‌آزمايي ندارد. اما Empathy و Sympathy حداقل براي شخص من نياز به راست‌آزمايي دارد. يعني اينکه اگر شخصي صرفا بگويد مي فهمم تو چه مي کشي يا تو را درک مي کنم يا احساس يکساني با تو دارم، حرف او را در بست نمي‌پذيرم و باور نمي کنم. به نظرم براي حتي Empathy بايد شرايط يا معيارهايي از قبل تعريف شده وجود داشته باشد. يکي از اين شرايط يا معيارها مي تواند اين باشد که شخصي که چنين ادعايي مي کند حداقل در ۵۰ درصد موارد، گذشته يا تاريخچه زندگي مشابهي با من داشته باشد. به بيان ديگر نداشتن تجربه مشابه يا حتي يک تجربه خفيف تر، در اکثر موارد خود دليلي بر ابطال ادعاي Empathy است. بارزترين نمونه‌اش اين است که شخصي که در عمرش تجربه زندان را نداشته است هنگام مواجهه با کسي که طعم زندان و همچنين شکنجه شدن را به خوبي چشيده است از احساس هم‌دردي و هم‌دلي و غيره با او حرف بزند. به هر حال تعريف چنين معيارهايي در حذف ادعاهاي دروغين Empathy بسيار مفيد خواهد بود. فقط مي ماند عالي ترين نوع هم‌دردي و هم‌دلي که همان Sympathy است. فکر مي کنم که چنين نوع احساسي بسيار تعريف‌ناپذير و چالش‌برانگيز باشد. مثلا آیا Empathy پيش نياز Sympathy است يا نه؟ آيا بدون وجود يک رابطه عاطفي قوي مثلا چيزي در سطح عشق بين دو نفر مي توان ادعاي Sympathy را از طرف يک نفر نسبت به ديگري به عنوان ادعايي راست پذيرفت؟ شخصا معتقدم که جواب سوال اولي به استثناي وضعيتي شبيه مادر و کودک سرطاني بله و جواب سوال دومي به استثناي يک شراکت ۱۰۰ درصدي در تاريخچه زندگي خير است. به بيان ديگر فقط در صورتي که پاي عشق به ميان آيد ديگر نمي توان هيچ تمايزي بين Empathy و Sympathy ايجاد کرد. در واقع عشق به عنوان يک معيار يا شرط کامل و قوي بقيه معيارها و شرايط مرتبط ديگر را خود به خود جبران کرده و پوشش مي دهد.

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:13  توسط عابدین  | 

گوته مي گويد: «اگر ثروتمند نيستي مهم نيست، بسياري از مردم ثروتمند نيستند»، «اگر سالم نيستي، هستند افرادي که با معلوليت و بيماري زندگي مي کنند»، «اگر زيبا نيستي برخورد درست با زشتي هم وجود دارد»، «اگر جوان نيستي، همه با چهره پيري مواجه مي شوند»، «اگر تحصيلات عالي نداري با کمي سواد هم مي توان زندگي کرد»، «اگر قدرت سياسي و مقام نداري، مشاغل مهم متعلق به معدودي انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداري»، برو بمير که هيچ نداري.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17:5  توسط عابدین  | 

اشکی در گذرگاه

 

از همان روزي كه دست حضرت «قابيل»
گشت آلوده به خون حضرت «هابيل»
از همان روزي كه فرزندان «آدم»
تعالي -- صدر پيغام آوران حضرت باري
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مُرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه «يوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود


بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ، آدميت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه‌ي دنيا ز خوبي‌ها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت ابلهي است
صحبت از موسا و عيسا و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه‌ها است

من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد، در زنجير
حتي قاتلي بر دار!
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي كنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند
هيچ حيواني به حيواني نمي‌دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت‌ها صبور

صحبت از مرگ محبت ؛ مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 16:37  توسط عابدین  | 

زندگی سخت ساده است

 

خطر کن ،

 

وارد بازی شو ،

 

چه چیزی از دست می دهی ؟

 

با دست ها ی تهی آمده ایم

 

با دست ها ی تهی خواهیم رفت .

 

نه چیزی نیست از دست بدهیم

 

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

 

تا سر زنده باشیم

 

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

 

و فرصت به پایان خواهد رسید ،

 

آری ، اینگونه است که هر لحظه مغتنم است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:11  توسط عابدین  | 

زيبايي به سيما و صورت نيست به نوري ست كه در دل مي تابد...

هر انساني به واقع دو انسان است يكي آنكه در تاريكي بيدار است و ديگري آنكه در روشناي

همچنان خواب است...

مراقب افكارت باش كه به گفتار تبديل مي شود .مراقب گفتارت باش كه به كردار تبديل

 مي شود.مراقب كردارت باش كه به عادت تبديل مي شود. مراقب عادتت باش كه به شخصيت

تبديل مي شود.مراقب شخصيت خود باش كه آن سرنوشت تو خواهد بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 8:30  توسط عابدین  | 

نقش خيال

 

اى نام تو بهترين سر آغاز                        بى نام تو نامه كى كنم باز
نام تو كليد هر چه بستند                           اى كار گشاى هر چه هستند
 كو ته ز درت دراز دستى                       هست كن اساس هستى
با حكم تو هست و نيست يكسان                  اى واهب عقل و باعث جان            
مقصود دل نيازمندان                              اى مقصد همت بلندان
در باز كن درون نشينان                           اى سرمه كش بلند بينان
ز آغاز رسيده تا به انجام                          اى بر ورق تو درس ايام
سلطان تويى آن دگر كدامند                        صاحب تويى آن دگر غلامند
از شرك و شريك هر دو خالى                   راه تو به نور لايزالى
هفتاد گره بدو گشادى                             گرهفت گره به چرخ دادى
جستن زمن و هدايت از تو                        اى عقل مرا كفايت از تو

نظامى گنجوى

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 8:3  توسط عابدین  | 

عاقل دیوانه

کارشناسی برای بازدید به یک تیمارستان رفت وی مردی را دید که خیلی باهوش می آمد.او را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید «می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟!»
مرد در جواب گفت:
آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت. روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت، از آن روز به بعد زن من، مادرزن پدر شوهرش شد، و چندي بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسري زاييد که نامش را چنگيز گذاشتند؛ چنگيز برادر من شد، زيرا پسر پدرم بود. اما در همان حال چنگيز نوه ي زنم بود و از اين
قرار نوه ي من هم مي شد؛ و من پدر بزرگ برادر تني خود شده بودم!
چندي بعد زن من پسري زاييد، و از آن روز زن پدرم، خواهر ناتني پسرم و حتي مادر بزرگ او شد، در صورتي که پسرم، برادر مادر بزرگ خود و حتي نوه ي او بود. از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم، خواهر پسرم مي شود، بنده ظاهرا خواهرزاده ي پسرم شده ام، ضمنا من پدر مادرم و پدر بزرگ خود هستم. پس پدرم، هم برادر من است و هم نوه ام !!!
حالا آقاي دکتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد کارتان به تیمارستان نمی کشید؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 16:19  توسط عابدین  | 

چند پیشنهاد جهت ارتباط موثر و محبوبیت در بین دیگران

1- یک پیشنهاد تکراری!! شنونده خوبی باشید . شاید بگویید گوش کردن که کاری ندارد, بله گوش کردن ساده
است اما اگر شنونده فن گوش کردن را نتواند به درستی به کار ببندد , رابطه سالم و موثری پدید نمی آید. برای
آنکه محبوب دیگران شوید باید حس گوش کردن را یاد بگیرید, تمرین کنید و بسیار به کار ببندید. هماهنگی لازم
بین اینکه شما ژست بگیرید, توی چشم طرف مقابلتان زل بزنید و مرتبا سرتان را تکان بدهید اما حواستان پیش معامله خانه تان یا هر چیز دیگری باشد, هر کسی را متوجه این موضوع که شما فن گوش کردن را بلد نیستید می کند فن گوش کردن مغایر با خمیازه کشیدن , به ساعت مگاه کردن وتند تند آدامس جویدن است.
2- صادق باشید, بدون ابهام و با صراحت و صداقت صحبت کنید. روابطی که این اصل راندارند بی شک قطع
خواهند شد.
3- همدلی کنید نه همدردی! هیچ کس درد هیچ کسی را به طور واقعی نمی فهمد, پس ما همدردی نمی توانیم
کنیم اما همدلی فرایندی است که در طی ان خودمان را جای طرف مقابل می گذاریم و دنیا را از دریچه چشم او
می نگریم. در همدلی قضاوت ممنوع است و ما حق نداریم درباره دیگران قضاوت کنیم مگر اینکه قاضی یا
حقوقدان باشیم؟!
4- حرف خود را مزه مزه کنید خودتان را جای طرف مقابل بگذارید و اگر گفته هایتان تلخ نبود به زبان بیاورید.
5- نصیحت نکنید هیچ یک از ما از نصیحت خوشمان نمی اید بیهوده خود را خسته نکنید و به جای نصیحت پیشنهاد بدهید.
6- سرزنش نکنید هیچ کس بی عیب نیست و هیچ گلی بی خار نمی باشد. پس دیگر جایی برای سرزنش باقی
نمی ماند.سرزنش کردن بهداشت روانی دیگران را به خطر می اندازد.
7- افراد را همان گونه که هستند بپذیرید اگر قصد محبوبیت دارید بهتر است افراد را با تمام بدی ها و خوبی
هایشان بپذیرید. پذیرش بی قید و شرط را فراموش نکنید.
8- احترام دیگران را نگه دارید تا وقتی به دیگران احترام نگذارید به شما احترام نمی گذارند و اصولا مردم جواب هدیه را با هدیه و جواب کتک را با لگد!!
9- به شیوه مناسب کخالفت کنید به جای بلند کردن صدا, بحث و جدل مخرب و ...... ازروش خلع سلاح استفاده
کنید. در این روش سعی می کنیم در حرفهای طرف مقابل حقیقتی را بیابیم. حتی اگر با کل سخن مخالف
هستیم. این روش تسکین دهنده و آرام بخش اعصاب است.

سبز باشید و همیشه الگوی احترام

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 10:9  توسط عابدین  | 

 

  فرصت کافی 

این روز از آن توست بیست و چهار ساعت کامل... به قدر کفایت فرصت هست تا روزی بزرگ شود.

شاملو

هميشه صداهاي بلند را مي شنويم، پررنگهارا مي بينيم، سختها را ميخواهيم ؛ غافل از اينکه خوبها آسان مي آيند، بيرنگ مي مانند و بي صدا مي روند.

 ***

One night a man had a dream.he dreamed that he was walking with god on the soft sands along the seashore.Now and then a lightening flashed and some part of his past life appeared before his eyes.Every time the men realized two sets of footprints on the sands.he understood that one belonged to god,and the other to himself

When the last parts of his life appeared,he was surprised to find that some times there was only one set of footprints on the sand.This moved the man deeply and made him ask God,”LORD!You had promised to be always by my side if I followed you.But now I find only one set of footprints on the sands of the shore of my life esoecially at the times when I most need you.what is the reason?”

Lord answered ,”my precious,precious child!i love you and I never leave you alone .Whenever you see one set of footprints on the sand,it is the time when I was carrying you in my arms

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:34  توسط عابدین  | 

کشکول ممتاز

از کتاب «گنجينه جواهر» (كشكول ممتاز)

به ياد مرگ از نراقى

ببين چون گرفتند از ما كنار
رفيقان و پيران و ياران يار
برفتند و رفت از جهان نامشان
نيارد كسى ياد از ايامشان
شب و روز بى ما بايد بسى
كه از روز ما ياد نارد كسى
بسى دوستان بر زمين پا نهند
كه بى باك پا بر سر ما نهند
بيايد بسى در جهان سوگ و سور
كه ما خفته باشيم در خاك گور
دريغا كه تا چشم بر هم زنى
در اين عالم از ما نبينى تنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 8:32  توسط عابدین  | 

يک پدر

ياد پدر
پدرم اين جوري بود وقتي من
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 8:40  توسط عابدین  | 

تو گوئى هر گز از مادر نزادند

بيا جانا برادر عارفانه
نگاهى كن بر اوضاع زمانه
كه تاگيرى زاحوال جهان پند
شوى دمساز يزدان خردمند
چه بسيار از خداوندان نعمت
شهنشاهان صاحب قدر و صولت
بدنيا مال دنيا را نهادند
تو گوئى هرگز از مادر نزادند
دو صد قرن است كه ذوالقرنين سالار
بزندان لحد باشد گرفتار
ز دارائيش داراى جهان دار
خبر دارى كه چون شد آخر كار
بناگه چون غبارى بر هوا رفت
تنش بر خاك و بر گور فنا رفت
فرو رفته به قعر گور بهرام
به عبرت بين چه شد او را سرانجام
گرفتار اجل چنگيز مغرور
تن تيمور شه شد طعمه مور
هنوز از فاختر فرياد كوكو
بيايد از سرم بام هلاكو
نشانى نيست از ملك ملگكشاه
نه آن كاخش بجا ماند و نه آن جاه
چه شد تخت شهنشاهى قيصر
كجا شد تاج خاقان مظفر
بدنيا مال دنيا را نهادند
تو گوئى هرگز از امدر نزادند
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 8:10  توسط عابدین  | 

آغاز

کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان با نخستین درد.

شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 8:15  توسط عابدین  | 

انواع دست دادن

حتماً از تاثیر اولین برخورد در طرف مقابل آگاه هستید. فکر می کنید اولین چیزی که به طرف مقابلتان نشان می دهد کـه چـه نـوع آدمـی هسـتـیـد چیـسـت؟ بــله، نـحوه دست دادنتان...
سـعی کنـیـد هـمیـشه سـفـت و مـحکم دست بدهید، این باعث میشـود کـه در اولین برخورد تاثیر خوبی بگذارید. بعد از بـررسـی و دقــت زیاد روی این موضوع، دست دادن را به پنج گروه تقسیم بندی کرده ام که هر کدام نشاندهنده ی نوعی شخصیت است.

دست دادن با دست های خیس
مسلماً دست دادن های زننده و تنفر آور انواع بسیاری دارد، اما دست دادن با دستهای خیس بدترین آنهاست. حتماً توجه داشته باشید که قبل از دست دادن با کسی دست های خود را کاملاً خشک کرده و آنها را از عرق پاک کنید.

در اینجا به دو نکته برای چگونگی خشک نگاه داشتن دست هایتان اشاره می کنیم:
1- قبل از رفتن سر قرارهای مهم یا مصاحبه های کاری دست هایتان را خوب شسته و بعد خشک کنید. دقت کنید که تا موقع دست دادن با فرد مزبور از بستن دست هایتان جلوگیری کنید. چون باعث گرم شدن دست ها و نتیجتاً عرق کردن آنها می شود.
2- دستان خود را قبل از دست دادن خشک کنید. همیشه دستمالی برای این کار با خود همراه داشته باشید.

دست دادن شل و ول
دست دادن شل و ول نشاندهنده ی ضعف، نداشتن اعتماد به نفس، نداشتن علاقه و ثبات است. مسلماً این خصوصیات متضاد قدرت و استحکام است که ويژگي افراد محترم و موفق است. توصیه می کنم اگر حالت دست دادنتان شل و ضعیف است، هنگام دست دادن کمی نیرو صرف کنید. مطمئناً دست دادن سفت و محکم تاثیر بسیار بهتری در مخاطب می گذارد.

دست دادن نوک انگشتی
مطمئنم قبلاً برایتان اتفاق افتاده است. یک نفر هنگام دست دادن نوک چهار انگشتتان را می گیرد و نمی گذارد که دستتان کاملاً در دستش قفل شود و بعد دستتان را به سختی می فشارد. باید سعی کنید تا می توانید از چنین دست دادنی خودداری کنید. البته ممکن است گاهاً به طور تصادفی یا وقتی عجله دارید برایتان پیش آید. اما به شما توصیه می کنم در این مواقع از فرد مخاطب عذرخواهی کرده و دوباره با او دست بدهید. ممکن است کار خوبی نباشد اما در ذهن فرد مقابل می ماند که چقدر برایش احترام قائل بوده اید.

دست دادن خیلی محکم
قدیمی ها معمولاً اینطور دست می دادند. احتمالاً تا به حال با چنین موردی برخورد کرده اید. فردی احساس می کند قوی ترین مرد جمع است و هنگام دست دادن دستتان را مثل لیمو می چلاند. درست است که من از دست دادن محکم خوشم می آید اما این استحکام نباید موجب ناراحتی طرف مقابل شود.

دست دادن دوستانه و خودمانی
مردم باید عادت کنند دست دادن های عجیب و غریبشان را کنار بگذارند. نیازی به شعبده بازی نیست: یک دست دادن ساده، محکم و دوستانه کافی است.
درست است که دست دادن مسئله ای پیش پا افتاده است اما می تواند عامل مهمی در مصاحبه ها و جلسه های اجتماعی شود. سعی کنید که خیلی راحت اما محکم با فرد مقابل دست داده و در چشمانش نگاه کنید تا بهترین تاثیر را در برخورد اول روی فرد مقابل بگذارید .     
 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:16  توسط عابدین  | 

By all Means... !
(Funny!)

I recently read that love is entirely a matter of chemistry. That must be why my wife treats me like toxic waste.
David Bissonette

When a man steals your wife, there is no better revenge than to let him keep her.
Sacha Guitry

After marriage, husband and wife become two sides of a coin; they just can't face each other, but still they stay together.
Hemant Joshi

By all means marry. If you get a good wife, you'll be happy. If you get a bad one, you'll become a philosopher.
Socrates

Woman inspires us to great things, and prevents us from achieving them.
Dumas

The great question... which I have not been able to answer... is, "What does a woman want?
Sigmund Freud

I had some words with my wife, and she had some paragraphs with me.
Anonymous

"Some people ask the secret of our long marriage. We take time to go to a restaurant two times a week. A little candlelight, dinner, soft music and dancing. She goes Tuesdays, I go Fridays."
Henny Youngman

"I don't worry about terrorism. I was married for two years."
Sam Kinison

"There's a way of transferring funds that is even faster than electronic banking. It's called marriage."
James Holt McGavran

"I've had bad luck with both my wives. The first one left me, and the second one didn't."
Patrick Murray

Two secrets to keep your marriage brimming
1. Whenever you're wrong, admit it,
2. Whenever you're right, shut up.
Nash

The most effective way to remember your wife's birthday is to forget it once...
Anonymous

You know what I did before I married? Anything I wanted to.
Henny Youngman

My wife and I were happy for twenty years. Then we met.
Rodney Dangerfield

A good wife always forgives her husband when she's wrong.
Milton Berle

Marriage is the only war where one sleeps with the enemy.
Anonymous

A man inserted an 'ad' in the classifieds: "Wife wanted". Next day he received a hundred letters. They all said the same thing: "You can have mine."
Anonymous

First Guy (proudly): "My wife's an angel!"
Second Guy: "You're lucky, mine's still alive."

SEND THIS TO ALL THE GUYS TO GIVE THEM A GOOD LAUGH......AND TO THOSE LADIES WITH A SENSE OF HUMOUR WHO CAN HANDLE IT!!!!!!!

END

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:11  توسط عابدین  | 

تن آدمى از سعدى

تن آدمى شريف است به جان آدميت
نه لباس زيباست نشان آدميت
اگر آدمى بچشم است و دهان و گوش و بينى
چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حيوان خبر ندارد زجهان آدميت
به حقيقت آدمى باش و گرنه مرغ باشد
كه همين سخن بگويد به زبان آدميت
اگر اين درنده خوئى طبيعت بميرد
همه عمر زنده باشى بروان آدميت
مگر آدمى نبودى كه اسير ديو ماندى
كه فرشته ره ندارد بمكان آدميت
رسد آدمى به جائى كه بجز خدا نبيند
بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت
طيران مرغ ديدى تو زپاى بند شهوت
بدرآى تا به بينى طيران آدميت
نه بيان فضل كردم كه نصحيت تو گفتم
هم از آدمى شنيدم بيان آدميت
 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:0  توسط عابدین  | 

وعده کردم که به تو سر نزنم 

برسم تا دم در در نزنم

قول دادم به غزل های خودم

زل به چشمان تو دیگر نزنم

مطمئن باش خیالت راحت

گله ای از تو به دفتر نزنم

این چه رسمی ست که باید یک عمر

حرف خود را به تو آخر نزنم

برو ای عشق برو تا این که

روی دستان تو پرپر نزنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:43  توسط عابدین  | 

در يكي از اين هزار شب زندگی وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني

بين ميليونها ستاره يكي از اون ستاره هاي خيـلي قشنگ  و فروزان

نظرت رو به خودش جــلب مي كنه

بعد از اون شب  ، هر شب سرت رو بطرف آسمان می گیری

و اون ستاره رو اونقدر تماشا مي كني تا بالاخره به خواب مـي ري

اما يك شب كه سرت رو به آسمون بلند ميكني

ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست

اون موقعي است كه تموم غماي دنيا یکباره مي ريزه توی دلت

بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرتو  به آسمون بلند نمي كني

تا بالاخره بعد از مـدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..

باز هم زندگي مي كني ، نفس مي كشي و دنياي پيرامونت هنوز وجود داره

پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون ستاره زیبا نگاه نكني

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي قشنگ رو تماشا ميكني

ودریکی ازاین شبها بازهم  مي بيني اثري از اون ستاره نيست

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي وبازهم سراغ یه ستاره دیگه رو ازآسمون می گیری

همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره كه توي آسمون وجود داره

 اما آخـرين ستاره هرگز از بين نمي ره ،

چون تو با نهايت وجود دوستش داري

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:42  توسط عابدین  | 

آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا بتو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به که نیندیشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:40  توسط عابدین  | 

انسان زمزمه می کند:         پروردگارا با من سخن بگو!

 و .....

چلچله ای آواز می خواند.     اما انسان صدای چلچله را نمی شنود.

 

انسان فریاد می زند:           پروردگارا با من سخن بگو!

و .....

 آسمان صاعقه می زند.        اما انسان صدای صاعقه را نمی شنود.

 

انسان اطرافش را نگاه می کند و می گوید:        پروردگارا خود را به من نشان بده!

 و.....

 ستاره ها می درخشند.        اما انسان درخشش ستاره ها را نمی بیند.

 

انسان فریاد سر می دهد:      پرودگارا معجزه ای بر من بیاور!

 و.....

 کودکی متولد می شود.         اما انسان کودک را معجزه نمی پندارد.

 

انسان نومیدانه گریه سر می دهد:       پروردگارا مرا لمس کن! اجازه بده حضورت را احساس کنم.

 

و.....

 

پروانه ای فرود می آید و انسان را لمس می کند. اما انسان پروانه را از خود دور می کند و می رود.

 

از امروز با خود عهد کن، هیچ کدام از موهبت های پیرامونت را خوار نپنداری.

مواهب به صورتی که تو انتظار داری آشکار نخواهند شد.

 هوشیار باش تا کوچکترین حضور خداوند را احساس کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 10:13  توسط عابدین  | 

باز باران بی ترانه

باز باران ، با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها، می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم

من، به پشت شیشۀ تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

نمی فهمم، چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمی فهمم..کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران، عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟

یاد آرم، روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران..از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

بشنو از من، کودک من

پیش چشمم، مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و آن باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی ، عدل کم دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:35  توسط عابدین  | 

اگر بیائیم انسانهائی که پشت دینا ایستاده اند را درست کنیم

 دنیا به خودی خود درست میشه.

 

مشکلات جهان و شما

 

از دیدگاهی دیگر

 

داستانی کوتاه ولی جالب

 

پدری در برگشت ازسر کار ، دختر 3 ساله خود را از مهد کودک به خانه آورده بود.

پس از در آوردن لباس کار پدر شروع به روزنامه خواندن کرد و دختر بچه شروع به سوال پرسیدن

دختر کوچولو: بابا آسمون چه رنگیه؟

پدر : آبی

دختر کوچولو:ولی بابا قرمز هم هست!

پدر : نه نیست.

دختر کوچولو: چرا هست من خودم عصرها دیدم که آسمون قرمز می شه.

پدر : درسته آسمون قرمز هم می تونه باشه.

دختر بچه : زرد هم هست مگه نه ؟

پدر : فکر نمی کنم زرد هم باشه.

دختر بچه : ولی صبح که دست و صورتم را  شستم دیدم که آسمون زرد است.

 

پدر: تو نمی خوای با عروسکهات بازی کنی؟ برو بازی کن تا من هم روزنامه ام را بخونم.

دختر بچه : باشه بابا

 

ولی چند لحظه ای بعد دختر بچه باز برمی گردد با انبوهی از سوالات مانند دریا چه رنگی است ؟ چرا مامان می ره کار؟ بابا چرا عروسکم نمی خوابه ؟ و .....

پدر تصمیم می گیرد

دختر بچه