پدری و مادری
فرزندان شما از آن شما نیستند
آنها دختران و پسران زندگی اند
آنها از طریق شما به دنیا گام نهاده اند
نه از شما
و هر چند با شما هستند
به شما تعلق ندارند
شما شاید بتوانید عشقتان را به آنها بدهید
ولی فکرتان را نمی توانید
زیرا آنها افکار خودشان را دارند
شما شاید بتوانید برای جسم های آنها مسکن فراهم آورید
ولی نه برای روح ها آنها
زیرا روح آنها در خانه فردا مسکن دارد
فردائی که شما قادر نیستید آن را ببینید
حتی در رویاهای تان!!
شما شاید تلاش کنید که مثل آنها شوید
ولی از آنها نخواهید مثل شما شوند
زیرا زندگی به عقب باز نمی گردد
و با دیروز سر و کار ندارد
شما کمان هستید
و فرزندانتان، تیرهای زندگی اند
که از این کمان پرتاب می شوند
آن که کمان را آفریده است
مسیر را به نیکی می شناسد
و با مشیت خود
شما را تا آنجا خم می کند
که تیرها در کمال آرامش اما تا حد نهایت خود بپرند
بگذارید سازنده کمان شما را در مسیر شادی و شادمانی خم کند
بگذارید تیرها رو به جانبی که او می پسندد پرواز کنند
و بدانید که او کمان را نیز استوار و محکم می پسندد.
معلم پای تخته داد می زد،صورتش از خشم گلگون و دستانش زیر پوششی از گرد پنهان بود.به خطی خوب و خوانا روی تخته ایکه از ظلمت چون قلب ظالمان تاریک و غمگین بود،تساوی را نوشت.بانگ برآورد:
«اینجا یک با یک برابر است».از میان جمع شاگردان یکی بر خاست ،به آرامی سخن سر داد : این تساوی اشتباهی فاحش و محض است.نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت ، معلم مات بر جا ماند و او پرسید:اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آیا باز یک با یک برابر بود؟
معلم فریاد زد :«آری»او گفت :اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آن که زور و زر داشت بالا بود؟آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پست تر بود؟اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آن که رنگش نقره گون چون قرص ماه بود بالا بود؟ و آن سیه چرده که می نالید پایین بود؟اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،این تساوی زیر و رو می شد.حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود! نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟یا چه کس دیوار چین را بنا می کرد ؟یک اگر با یک برابر بود ،پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟یک اگر با یک برابر بود پس چه کسی آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه های خود بنویسید :
«یک با یک برابر نیست»
(خسرو گلسرخی)
عابدین حالا متوجه شدی واسه چی همیشه ریاضی تجدید می شدی؟
من که از اول ریاضیم ضعیف بوده ، همیشه فکر می کردم یک با یک مساوی
هست ، الان که یه ذره بزرگ شدم متوجه شدم که چرا من همیشه ریاضی
تجدید می شدم ، برای این بوده که فکر می کردم یک با یک با هم برابرند!!!!!!!
از همان روزي كه دست حضرت «قابيل»
گشت آلوده به خون حضرت «هابيل»
از همان روزي كه فرزندان «آدم»
تعالي -- صدر پيغام آوران حضرت باري
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مُرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه «يوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ، آدميت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينهي دنيا ز خوبيها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت ابلهي است
صحبت از موسا و عيسا و محمد نابجاست
قرن موسي چمبهها است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد، در زنجير
حتي قاتلي بر دار!
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي كنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ؛ مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است !!!!!
مرد نابینا
روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد.
روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد.
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم!!!! وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است.
تقدیم به تمام آدم هائی که انسانند و همواره جز انسانیت به چیز دیگری نمی فکرند یعنی فکر نمی کنند و از خداوند
موفقیت روز افزون را برایشان می آرزویم.
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.