تبليغاتX
No Pain No Gain - Abedin
آرشیو ماههای قبل یه نگاه کنید Try to do as Best and Try to find a Right way
سلام!
چند روز پيش در وبگردي هاي روزانه ام به يک مطلب علمي با عنوان «Seven things to avoid after eating» (هفت عملي که بعد از خودن غذا نبايد انجام داد) برخوردم. وقتي موارد را يک به يک مي خوندم بشدت متعجب مي شدم! چون خداييش از اين هفت مورد، خيلي از ما ايرانيها بطور متناوب اغلبشون را انجام مي ديم. اين هفت مورد عبارتند از:
بعد از خوردن غذا: 1- چاي ننوشيد  2- بلافاصله ميوه نخوريد  3- کمربند خود را باز نکنيد  4- حمام نکنيد  5- قدم نزنيد  6- بلافاصله نخوابيد  7- سيگار نکشيد

خب مي بينيد، خداييش خود شما چند مورد از اينا را انجام مي ديد؟
در زير متن اصلي اين  مقاله کوتاه را نوشته ام که مي تونيد دلايل هر يک را بخونيد، بقول يکي از دوستان،
شايد که عمل کنيم!
 

Seven things to avoid after eating

Don't drink tea - Because tea leaves contain a high content of acid.
This substance will cause the Protein content in the food we consume to be hardened thus difficult to digest

Don't eat fruits immediately - Immediately eating fruits after meals will cause stomach to be bloated with air. Therefore take fruit 1-2 hr after meal or 1hr before meal

Don't loosen your belt - Loosening the belt after a meal will easily cause the intestine to be twisted & blocked

Don't bathe - Bathing will cause the increase of blood flow to the hands, legs & body thus the amount of blood around the stomach will therefore decrease. This will weaken the digestive system in our stomach

Don't walk about - People always say that after a meal walk a hundred steps and you will live till 99. In actual fact this is not true.
Walking will cause the digestive system to be unable to absorb the nutrition from the food we intake

Don't sleep immediately - The food we intake will not be able to digest
properly. Thus will lead to gastric & infection in our intestine

Don't smoke- Experiment from experts proves that smoking a cigarette
after meal is comparable to smoking 10 cigarettes chances of cancer is higher

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 8:51  توسط عابدین  | 

عاقل دیوانه

کارشناسی برای بازدید به یک تیمارستان رفت وی مردی را دید که خیلی باهوش می آمد.او را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید «می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟!»
مرد در جواب گفت:
آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت. روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت، از آن روز به بعد زن من، مادرزن پدر شوهرش شد، و چندي بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسري زاييد که نامش را چنگيز گذاشتند؛ چنگيز برادر من شد، زيرا پسر پدرم بود. اما در همان حال چنگيز نوه ي زنم بود و از اين
قرار نوه ي من هم مي شد؛ و من پدر بزرگ برادر تني خود شده بودم!
چندي بعد زن من پسري زاييد، و از آن روز زن پدرم، خواهر ناتني پسرم و حتي مادر بزرگ او شد، در صورتي که پسرم، برادر مادر بزرگ خود و حتي نوه ي او بود. از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم، خواهر پسرم مي شود، بنده ظاهرا خواهرزاده ي پسرم شده ام، ضمنا من پدر مادرم و پدر بزرگ خود هستم. پس پدرم، هم برادر من است و هم نوه ام !!!
حالا آقاي دکتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد کارتان به تیمارستان نمی کشید؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 16:19  توسط عابدین  | 

صبحى

در مردن من ناله و فرياد كنيد
هم روح مرا به فاتحه ياد كنيد
افسوس كه گل رخان كفن پوش شدند
رفتند و به زير خاك خاموش شدند
گرگ اجل يكا يك از اينم گله مى برد
وين گله رانگر چه خوش آسوده مى چرخد
عمر بگذشت به بيهودگى و بوالهوسى
اى پسر فكر كفن كن كه به پيرى برسى
از مملكت وجود مى بايد رفت
دير آمديم و زود مى بايد رفت
زين بحر هر آنكه سر برون زد چو حباب
تا چشم ز هم گشود مى بايد رفت
جوانى رفت و پيرى شد نصيبم
فرازى رفت و اكنون در نشيبم
طلب كردم طبيب درد پيرى
اجل گفتا كه من بهتر طبيبم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 16:11  توسط عابدین  | 

سزاوار مرد نيست ...

سلام به همه شما دوستان عزيزم
امروز مي خوام يه شعري که يکي از اشعار مورد علاقه من هست را در اين قسمت قرار دهم.
البته شايد براي بعضي از دوستان تکراري باشه، اما اونقدر شعر پرمحتوايي هست که هر بار که آدم مي خونه بيشتر ازش لذت مي بره:

در پشت چار چرخه ی فرسوده ای ،کسی
خطی نوشته بود:
((من گشته ام نبود! تو ديگر نگرد نيست‌!))
اين آيه ی ملال
در من هزار مرتبه تکرارگشت وگشت
چشمم برای اين همه سرگشتگی گريست
چون دوست در برابر خود می نشاندمش
تا عرصه ی بگو مگوی ،می کشاندمش:
در جست وجوی آب حياتی!
در بيکران اين ظلمات آيا ؟
در آرزوی رحم ؟عدالت؟
دنبال عشق ؟ دوست ؟...
ما نيز گشته ايم
و آن شيخ با چراغ همی گشت
آيا تو نيز،چون او ـ انسانت آرزوست ؟؟
گر خسته ای بمان واگر خواستی بدان :
ما را تمام لذت هستی به جست وجوست
پويندگی تمامی معنای زندگی ست
هرگز نگرد ! نيست سزاوار مرد نيست......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:26  توسط عابدین  | 

ساختن شادی

از اونجایی که این بنده به تازگی متوجه افزایش سریع افسردگی در جوونا شدم دستورالعمل ساخت یک جوون شاد رو تقدیم شما می کنم تا اگر با چنین کسی مواجه شدین اونو معالجه کنین .
مواد لازم:

2 فنجان شادی-2لیوان امید-2لیوان شکر-یک عدد دلخوشی-یک جفت گوش نا شنوا برای حرف های ناامیدانه-یک اتاق همه شکلی-دوچرخه هر چی بیشتر بهترو سکوت به مقدار لازم.

دستوالعمل:

اول شادی و امید رو باهم قاطی می کنیم وبعد شکر رو به اونا اضافه می کنیم وکاملا مخلوطش می کنیم و به خورد جوون افسرده می دیم وبعد دلخوشی رو اروم توی دهنش میذاریم تا بایک پس گردنی قورتش بده سپس گوش های ذکر شده رو روی گوش های قبلی {به صورتی که مشخص نباشه}نصب می کنیم و توی اتاق همه شکلی که پر از دوچرخه است مگذاریم.

اخ!!! اخ!!! اخ!!!
داشت یادم می رفت ها
سکوت!سکوت رو هم بهش اضافه می کنیم {البته به اتاقش}وهر10 دقیقه یه بار بهش سر می زنیم تا مطمئن بشیم دلش حسابی برشته شده .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:57  توسط عابدین  | 

عبرت از مرگ


اورادرسرزمین مردگان می گذارند،ودرتنگنای قبر تنها خواهد ماند.
حشرات درون زمین پوستش را می شکافند، و خشت و خاک گور پوستش را می پوسانند، تندبادهای سخت آثار او را نابود می کند، وگذشت شب و روز، نشانه های او را از میان بر می دارد. بدن ها پس از ان همه طراوت متلاشی می گردند،واستخوان ها پس از ان همه سختی و مقاومت، پوسیده می شوند.وارواح در گرو سنگینی بار گناهانند، ودر آنجاست که به اسرار پنهان یقین می کنند،اما نه بر اعمال درستشان چیزی اضافه می شود و نه از اعمال زشت می توانند توبه کنند.
حال،آیا شما فرزندان و پدران و خویشاوندان همان مردم نیستید؟
که بر جای پای آنها قدم گذاشته اید، و از راهی که رفتند
می روید،وروش آنها را دنبال می کنید؟
اما افسوس که دلها سخت شده، پند نمی پذیرد، واز رشد و کمال باز مانده، وراهی که نباید برود می رود، گویا آنها هدف پندها و اندرزها نیستند و نجات و رستگاری را در به دست آوردن دنیا می دانند. بدانید که باید از صراط عبور کنید، گذرگاهی که عبور کردن از آن خطرناک است،با لغزش های پرت کننده، و پرتگاههای وحشت زا، و ترس های پیاپی.


نهج البلاغه ی علی (ع)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:54  توسط عابدین  | 

  1. يك وي‍‍ژگي هست كه براي برد بايد به آن مجهز باشيم و آن مشخص بودن هدف است. يعني علم به اينكه چه ميخواهيم و تمايلي سوزان براي دست يافتن به آن خواسته.   (ناپلئون هيل)
  2. برنامه ريزي  عبارت است از آوردن آينده به حال تا بتوان هم اكنون درباره آن كاري كرد.   (آلن لاكين)
  3. ما اگر بخواهيم،همواره وقت كافي در اختيار داريم ، فقط بايد به درستي از آن استفاده كنيم.   (جان ولفگانگ وان گوته)
  4. هر فرد،بسته به نسبتي كه نيروي خود را در يك مسير خاص محدود و متمركز ميكند، به بزرگي و موفقيت ميرسد.   (اوريسون سووت هاردن)
  5. اولين قانون دستيابي به موفقيت تمركز است، اينكه تمام انرژيهاي خود را بر يك نقطه متمركز كنيد و مستقيماً به سوي آن نقطه پيش رويد، ونگاه خود را به چپ وراست منحرف نكنيد.   (ويليام ماتيوس)
  6. وقتي هر منبع ذهني متمركز شود، قدرت فرد براي حل يك مشكل به گونه‌اي شگرف به چندين برابر افزايش مي‌يابد.   (نرمن وينسنت پيل)
  7. تمركز،به معناي واقعي،وبدون كم و زياد،عبارت است از توانايي جمع كردن تمام قواي ذهن و بكارگيري آن براي تفكر پيرامون يك موضوع واحد.   (كمار)
  8. مهم نيست كه ميزان توانايي شما تا چه حد است، شما بيش از آنچه تا كنون به نمايش گذاشته‌ايد يا در طول حيات خود بروز خواهيد داد،توانايي بالقوه در خود داريد.  ( جيمز تي. مك كن)
  9.  تنها وسيله مطمئن براي دستيابي به موفقيت اين است كه، صرف نظر از كاري كه به آن مشغول هستيد، همواره خدماتي بيشتر و بهتر از آنچه از شما انتظار مي‌رود، ارائه دهيد.   (اوگ ماندينو)      
  10. كار خود را انجام دهيد. البته فقط به آن حد اكتفا نكنيد و كمي هم بيش از آن و از روي گشاده دستي كار كنيد، آن مقدار اندك، معادل كل كاري كه كرديد ارزش دارد.   (ديين بريگز)
  11. تمام افكار خود را بر روي كاري كه در دست داريد متمركز كنيد. پرتوهاي خورشيد تا بر روي يك نقطه متمركز نشوند، قدرت سوزانندگي ندارند.   (الكساندر گراهام بل)
  12. افرادي با قدرت نسبتاً متوسط كارهاي زيادي به انجام خواهند رساند اگر در هر بار، توان خود را بطور كامل و خستگي ناپذير، فقط وقف يك چيز كنند نه بيشتر.   (ساموئل اسمايلز)
  13. اولين شرط لازم براي دستيابي به موفقيت، بكارگيري قواي ذهني و جسمي خود، بطور بي‌وقفه و خستگي ناپذير، در جهت حل يك مسئله مي‌باشد.   (توماس اديسون)
  14. تمام اندوخته‌هاي خود را يكجا جمع كنيد،تمام قابليتهاي خود را گردآوري كنيد،تمام انرژيهاي خود را ساماندهي كنيد، وتمام استعدادهاي خود را بر چيرگي بر حداقل يك حيطه كاري متمركز كنيد.  (جان هاگاي)
  15. در شور و شوق جذب كننده‌ي ماجراجويي يا مخاطره‌اي بزرگ،پيروزي و كاميابي، و عملكردي خلاقانه و بديع است كه انسان به اوج سرور و لذات خود ميرسد.   (آنتوان دوسنت-اگزوپري)
  16. هر روز براي انجام وظايف بزرگ وقت بگذاريد. براي انبوه كارهاي روزانه خود، از پيش برنامه ريزي كنيد. آن چند كار نسبتاً كوچكي كه واقعاً مي‌بايست همان صبح فوراً انجام شوند، برگزينيد و پس از آنها مستقيماً به سراغ وظايف بزرگ برويد  و آنها را تا پايان پيگيري نماييد.  (از مجموعه گزارشات دفتر هيئت مديره)
  17. هر چه از عمرم ميگذرد،بيشتر اطمينان پيدا ميكنم كه تفاوت عمده مابين انسانها، ناتوان وتوانمند، بزرگ وزير دست، در ميزان توان-عزم راسخ و خلل ناپذير- مي‌باشد. هدفي تعيين مي‌شود و پس از آن يا مرگ است يا پيروزي.    (سر توماس  فاول باكستون)
  18. شروع يك عادت مانند يك نخ نازك ونامرئيست، اما هر بار كه آن عمل را تكرار ميكنيم، اين رشته را محكمتر وسيم ديگري به آن مي‌افزاييم تا اينكه به يك كابل بزرگ تبديل ميشود كه براي هميشه به دور افكار و اعمال ما مي‌پيچد.   (اريسون سووت هاردن)
  19. هيچ چيز به اندازه تمركز تمام تواني كه داريد بر يكسري محدود از اهداف، نمي‌تواند به زندگيتان نيرو بدهد.   (نيدو كيو‌بين)
  20. منتظر نمانيد. زمان هرگز توقف نمي‌كند. از همين جايي كه هستيد آغاز كنيد و با هر ابزاري كه در اختيار داريد به كار بپردازيد و همين كه پيش برويد ابزار بهتري نيز خواهيد داشت.   (ناپلئون هيل)
  21. راز نيروي  واقعي در اين نهفته است كه با تمرين پي در پي ياد بگيريد كه چطور از هدر رفتن توانايي‌هاي وجودي خود جلوگيري و در هر لحظه معلوم، آنها را بر يك نقطه معلوم متمركز كنيد.   (جيمز آلن)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 15:54  توسط عابدین  | 

دشمنانت

برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را بسوزاند.

شکسپیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:58  توسط عابدین  | 

وصيتنامه

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت نگاری قرار دهيد.

- به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري کنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

- برقبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

- مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغات ينچسبانند .

- روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهوارهتا گور دانش بجست.

- دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

- كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قدباشند .

- شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد

-درمجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

- از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم.

- به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

-چون تمام آرزوهایم را بگور می برم سعی کنید قبرم را خیلی بزرگ و وسیع بسازید که جا برای جسدم باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:14  توسط عابدین  | 

چند پیشنهاد جهت ارتباط موثر و محبوبیت در بین دیگران

1- یک پیشنهاد تکراری!! شنونده خوبی باشید . شاید بگویید گوش کردن که کاری ندارد, بله گوش کردن ساده
است اما اگر شنونده فن گوش کردن را نتواند به درستی به کار ببندد , رابطه سالم و موثری پدید نمی آید. برای
آنکه محبوب دیگران شوید باید حس گوش کردن را یاد بگیرید, تمرین کنید و بسیار به کار ببندید. هماهنگی لازم
بین اینکه شما ژست بگیرید, توی چشم طرف مقابلتان زل بزنید و مرتبا سرتان را تکان بدهید اما حواستان پیش معامله خانه تان یا هر چیز دیگری باشد, هر کسی را متوجه این موضوع که شما فن گوش کردن را بلد نیستید می کند فن گوش کردن مغایر با خمیازه کشیدن , به ساعت مگاه کردن وتند تند آدامس جویدن است.
2- صادق باشید, بدون ابهام و با صراحت و صداقت صحبت کنید. روابطی که این اصل راندارند بی شک قطع
خواهند شد.
3- همدلی کنید نه همدردی! هیچ کس درد هیچ کسی را به طور واقعی نمی فهمد, پس ما همدردی نمی توانیم
کنیم اما همدلی فرایندی است که در طی ان خودمان را جای طرف مقابل می گذاریم و دنیا را از دریچه چشم او
می نگریم. در همدلی قضاوت ممنوع است و ما حق نداریم درباره دیگران قضاوت کنیم مگر اینکه قاضی یا
حقوقدان باشیم؟!
4- حرف خود را مزه مزه کنید خودتان را جای طرف مقابل بگذارید و اگر گفته هایتان تلخ نبود به زبان بیاورید.
5- نصیحت نکنید هیچ یک از ما از نصیحت خوشمان نمی اید بیهوده خود را خسته نکنید و به جای نصیحت پیشنهاد بدهید.
6- سرزنش نکنید هیچ کس بی عیب نیست و هیچ گلی بی خار نمی باشد. پس دیگر جایی برای سرزنش باقی
نمی ماند.سرزنش کردن بهداشت روانی دیگران را به خطر می اندازد.
7- افراد را همان گونه که هستند بپذیرید اگر قصد محبوبیت دارید بهتر است افراد را با تمام بدی ها و خوبی
هایشان بپذیرید. پذیرش بی قید و شرط را فراموش نکنید.
8- احترام دیگران را نگه دارید تا وقتی به دیگران احترام نگذارید به شما احترام نمی گذارند و اصولا مردم جواب هدیه را با هدیه و جواب کتک را با لگد!!
9- به شیوه مناسب کخالفت کنید به جای بلند کردن صدا, بحث و جدل مخرب و ...... ازروش خلع سلاح استفاده
کنید. در این روش سعی می کنیم در حرفهای طرف مقابل حقیقتی را بیابیم. حتی اگر با کل سخن مخالف
هستیم. این روش تسکین دهنده و آرام بخش اعصاب است.

سبز باشید و همیشه الگوی احترام

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 10:9  توسط عابدین  | 

 

شما هم مثل واتسون فکر می کنی؟

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد". شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند.!!!!!!

راستش را بگو  شما چه فکری کردی ، چی شد با منی!! من چه فکری کردم؟ من اصلا فکر نکردم، فقط خوندم، !!! شوخی کردم اتفاقا من واتسون را تحسین کردم ولی بعدش خیط شدم

یادت نره بگی چه فکری کردی ، هر فکری کردی تو قسمت نظر بنویس.

ممنون

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 9:20  توسط عابدین  | 

عزیز

تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است  عزیز! ! !

دیدنِ گریه ء تمساح محال است  عزیز! ! !

تاشما خانه ء تان سمتِ شمالِ دهِ ماست

قبله ء دهکده مان  سمتِ شمال است عزیز! ! !

پنجره بینِ من و توست مرا بوسه بزن

بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز! ! !

ماهِ من عکس تو درچشمه گِل آلوده شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز! ! !

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟

امپراطوریِ تو رو به زوال است عزیز! ! !

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکه برگردنم افتاده ، وَبال است عزیز

چارفصل است دلم منتظر ِ پاسخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 14:17  توسط عابدین  | 

 

آنکه از تجربه ی دیگران استفاده نکند نادان است و آنکه از تجربه ی خود بهره نجوید ابله

 افلاطون

مزرع سبز فلک دیدم داس مه نو..... یادم از کشته خویش آمد هنگام درو

***

بهترين باش! اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي بوته اي در دامنه باش ولي بهترين بوته اي باش که در کناره راه مي رويد.

***

مرا درديست اندر دل اگر گويم زبان سوزد اگر پنهان كنم ترسم ز آهم استخوان سوزد منجم كوكب بخت مرا از دهر بيرون كن كه من بد طالعم ترسم ز آهم آسمان سوزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 14:9  توسط عابدین  | 

 

  فرصت کافی 

این روز از آن توست بیست و چهار ساعت کامل... به قدر کفایت فرصت هست تا روزی بزرگ شود.

شاملو

هميشه صداهاي بلند را مي شنويم، پررنگهارا مي بينيم، سختها را ميخواهيم ؛ غافل از اينکه خوبها آسان مي آيند، بيرنگ مي مانند و بي صدا مي روند.

 ***

One night a man had a dream.he dreamed that he was walking with god on the soft sands along the seashore.Now and then a lightening flashed and some part of his past life appeared before his eyes.Every time the men realized two sets of footprints on the sands.he understood that one belonged to god,and the other to himself

When the last parts of his life appeared,he was surprised to find that some times there was only one set of footprints on the sand.This moved the man deeply and made him ask God,”LORD!You had promised to be always by my side if I followed you.But now I find only one set of footprints on the sands of the shore of my life esoecially at the times when I most need you.what is the reason?”

Lord answered ,”my precious,precious child!i love you and I never leave you alone .Whenever you see one set of footprints on the sand,it is the time when I was carrying you in my arms

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:34  توسط عابدین  | 

کشکول ممتاز

از کتاب «گنجينه جواهر» (كشكول ممتاز)

به ياد مرگ از نراقى

ببين چون گرفتند از ما كنار
رفيقان و پيران و ياران يار
برفتند و رفت از جهان نامشان
نيارد كسى ياد از ايامشان
شب و روز بى ما بايد بسى
كه از روز ما ياد نارد كسى
بسى دوستان بر زمين پا نهند
كه بى باك پا بر سر ما نهند
بيايد بسى در جهان سوگ و سور
كه ما خفته باشيم در خاك گور
دريغا كه تا چشم بر هم زنى
در اين عالم از ما نبينى تنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 8:32  توسط عابدین  | 

خدا يا طناب
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد. ولي از آنجا كه افتخار كار را براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
شب، بلنديهاي كوه را تماماً‌ در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سايه بود.
اصلاً ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور كه از كوه بالا مي رفت، چند قدم مانده به قله كوه، پايش ليز خورد و در حاليكه به سرعت سقوط مي كرد. از كوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.
همچنان سقوط مي كرد و در آن لحظات ترسناك، همة رويدادهاي خوب و بد زندگي، به يادش آمد.
اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است و ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در اين لحظه سكون، برايش چاره اي نماند جز اينكه فرياد بكشد.
«خدايا كمكم كن»
ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد : از من چه مي خواهي ؟
خدايا نجاتم بده !
واقعاً باور داري، طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن.
يك لحظه سكوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
گروه نجات مي گويند: روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند.
بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت. و شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آن را رها كنيد؟
در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد.
هرگز نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده يا تنها گذاشته است.
هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست.
به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست خود نگه داشته است.
خداوند هميشه نگهدارتان باد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 8:43  توسط عابدین  | 

يک پدر

ياد پدر
پدرم اين جوري بود وقتي من
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 8:40  توسط عابدین  | 

تو گوئى هر گز از مادر نزادند

بيا جانا برادر عارفانه
نگاهى كن بر اوضاع زمانه
كه تاگيرى زاحوال جهان پند
شوى دمساز يزدان خردمند
چه بسيار از خداوندان نعمت
شهنشاهان صاحب قدر و صولت
بدنيا مال دنيا را نهادند
تو گوئى هرگز از مادر نزادند
دو صد قرن است كه ذوالقرنين سالار
بزندان لحد باشد گرفتار
ز دارائيش داراى جهان دار
خبر دارى كه چون شد آخر كار
بناگه چون غبارى بر هوا رفت
تنش بر خاك و بر گور فنا رفت
فرو رفته به قعر گور بهرام
به عبرت بين چه شد او را سرانجام
گرفتار اجل چنگيز مغرور
تن تيمور شه شد طعمه مور
هنوز از فاختر فرياد كوكو
بيايد از سرم بام هلاكو
نشانى نيست از ملك ملگكشاه
نه آن كاخش بجا ماند و نه آن جاه
چه شد تخت شهنشاهى قيصر
كجا شد تاج خاقان مظفر
بدنيا مال دنيا را نهادند
تو گوئى هرگز از امدر نزادند
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 8:10  توسط عابدین  | 

آغاز

کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان با نخستین درد.

شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 8:15  توسط عابدین  | 

انواع دست دادن

حتماً از تاثیر اولین برخورد در طرف مقابل آگاه هستید. فکر می کنید اولین چیزی که به طرف مقابلتان نشان می دهد کـه چـه نـوع آدمـی هسـتـیـد چیـسـت؟ بــله، نـحوه دست دادنتان...
سـعی کنـیـد هـمیـشه سـفـت و مـحکم دست بدهید، این باعث میشـود کـه در اولین برخورد تاثیر خوبی بگذارید. بعد از بـررسـی و دقــت زیاد روی این موضوع، دست دادن را به پنج گروه تقسیم بندی کرده ام که هر کدام نشاندهنده ی نوعی شخصیت است.

دست دادن با دست های خیس
مسلماً دست دادن های زننده و تنفر آور انواع بسیاری دارد، اما دست دادن با دستهای خیس بدترین آنهاست. حتماً توجه داشته باشید که قبل از دست دادن با کسی دست های خود را کاملاً خشک کرده و آنها را از عرق پاک کنید.

در اینجا به دو نکته برای چگونگی خشک نگاه داشتن دست هایتان اشاره می کنیم:
1- قبل از رفتن سر قرارهای مهم یا مصاحبه های کاری دست هایتان را خوب شسته و بعد خشک کنید. دقت کنید که تا موقع دست دادن با فرد مزبور از بستن دست هایتان جلوگیری کنید. چون باعث گرم شدن دست ها و نتیجتاً عرق کردن آنها می شود.
2- دستان خود را قبل از دست دادن خشک کنید. همیشه دستمالی برای این کار با خود همراه داشته باشید.

دست دادن شل و ول
دست دادن شل و ول نشاندهنده ی ضعف، نداشتن اعتماد به نفس، نداشتن علاقه و ثبات است. مسلماً این خصوصیات متضاد قدرت و استحکام است که ويژگي افراد محترم و موفق است. توصیه می کنم اگر حالت دست دادنتان شل و ضعیف است، هنگام دست دادن کمی نیرو صرف کنید. مطمئناً دست دادن سفت و محکم تاثیر بسیار بهتری در مخاطب می گذارد.

دست دادن نوک انگشتی
مطمئنم قبلاً برایتان اتفاق افتاده است. یک نفر هنگام دست دادن نوک چهار انگشتتان را می گیرد و نمی گذارد که دستتان کاملاً در دستش قفل شود و بعد دستتان را به سختی می فشارد. باید سعی کنید تا می توانید از چنین دست دادنی خودداری کنید. البته ممکن است گاهاً به طور تصادفی یا وقتی عجله دارید برایتان پیش آید. اما به شما توصیه می کنم در این مواقع از فرد مخاطب عذرخواهی کرده و دوباره با او دست بدهید. ممکن است کار خوبی نباشد اما در ذهن فرد مقابل می ماند که چقدر برایش احترام قائل بوده اید.

دست دادن خیلی محکم
قدیمی ها معمولاً اینطور دست می دادند. احتمالاً تا به حال با چنین موردی برخورد کرده اید. فردی احساس می کند قوی ترین مرد جمع است و هنگام دست دادن دستتان را مثل لیمو می چلاند. درست است که من از دست دادن محکم خوشم می آید اما این استحکام نباید موجب ناراحتی طرف مقابل شود.

دست دادن دوستانه و خودمانی
مردم باید عادت کنند دست دادن های عجیب و غریبشان را کنار بگذارند. نیازی به شعبده بازی نیست: یک دست دادن ساده، محکم و دوستانه کافی است.
درست است که دست دادن مسئله ای پیش پا افتاده است اما می تواند عامل مهمی در مصاحبه ها و جلسه های اجتماعی شود. سعی کنید که خیلی راحت اما محکم با فرد مقابل دست داده و در چشمانش نگاه کنید تا بهترین تاثیر را در برخورد اول روی فرد مقابل بگذارید .     
 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:16  توسط عابدین  | 

By all Means... !
(Funny!)

I recently read that love is entirely a matter of chemistry. That must be why my wife treats me like toxic waste.
David Bissonette

When a man steals your wife, there is no better revenge than to let him keep her.
Sacha Guitry

After marriage, husband and wife become two sides of a coin; they just can't face each other, but still they stay together.
Hemant Joshi

By all means marry. If you get a good wife, you'll be happy. If you get a bad one, you'll become a philosopher.
Socrates

Woman inspires us to great things, and prevents us from achieving them.
Dumas

The great question... which I have not been able to answer... is, "What does a woman want?
Sigmund Freud

I had some words with my wife, and she had some paragraphs with me.
Anonymous

"Some people ask the secret of our long marriage. We take time to go to a restaurant two times a week. A little candlelight, dinner, soft music and dancing. She goes Tuesdays, I go Fridays."
Henny Youngman

"I don't worry about terrorism. I was married for two years."
Sam Kinison

"There's a way of transferring funds that is even faster than electronic banking. It's called marriage."
James Holt McGavran

"I've had bad luck with both my wives. The first one left me, and the second one didn't."
Patrick Murray

Two secrets to keep your marriage brimming
1. Whenever you're wrong, admit it,
2. Whenever you're right, shut up.
Nash

The most effective way to remember your wife's birthday is to forget it once...
Anonymous

You know what I did before I married? Anything I wanted to.
Henny Youngman

My wife and I were happy for twenty years. Then we met.
Rodney Dangerfield

A good wife always forgives her husband when she's wrong.
Milton Berle

Marriage is the only war where one sleeps with the enemy.
Anonymous

A man inserted an 'ad' in the classifieds: "Wife wanted". Next day he received a hundred letters. They all said the same thing: "You can have mine."
Anonymous

First Guy (proudly): "My wife's an angel!"
Second Guy: "You're lucky, mine's still alive."

SEND THIS TO ALL THE GUYS TO GIVE THEM A GOOD LAUGH......AND TO THOSE LADIES WITH A SENSE OF HUMOUR WHO CAN HANDLE IT!!!!!!!

END

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:11  توسط عابدین  | 

تن آدمى از سعدى

تن آدمى شريف است به جان آدميت
نه لباس زيباست نشان آدميت
اگر آدمى بچشم است و دهان و گوش و بينى
چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حيوان خبر ندارد زجهان آدميت
به حقيقت آدمى باش و گرنه مرغ باشد
كه همين سخن بگويد به زبان آدميت
اگر اين درنده خوئى طبيعت بميرد
همه عمر زنده باشى بروان آدميت
مگر آدمى نبودى كه اسير ديو ماندى
كه فرشته ره ندارد بمكان آدميت
رسد آدمى به جائى كه بجز خدا نبيند
بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت
طيران مرغ ديدى تو زپاى بند شهوت
بدرآى تا به بينى طيران آدميت
نه بيان فضل كردم كه نصحيت تو گفتم
هم از آدمى شنيدم بيان آدميت
 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:0  توسط عابدین  |