دنیا همان چیزی می شود که ما می بینیم.
دنیا بینش ماست.
هر کسی آفریننده دنیای خویش است.
اگر هر لحظه از زندگی، حسی از بدبختی در وجودت می ریزد،
اشکال جایی در بینش توست.
اگر در اطراف خود چیزی جز ظلمت نمی بینی،
بی تردید چشمانی را که روشنایی را می بینند بسته ای.
فکرت را تازه کن...
این تو و فقط تویی که در نهایت
مسئول آن چیزی هستی که برایت پیش میاید.
این را به خاطر داشته باش.
این کلید اصلی است.
اگر ناشادی مسئول تویی.
اگر درست زندگی نمیکنی، مسئول تویی.
آری بار مسئولیت تمام و کمال بر شانههای توست.
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
تفریح و تفرج
اکثر متفکران وصاحب نظران به لزوم تفريح وتفرج توجه کرده و معتقد بوده اند که در تمام ساعات روز نبايد به امور جدي و خسته کننده پرداخت.
استاد سخن سعدي ميفرمايد:
زماني درس وعلم وبحث وتنزيل که باشد نفس انسان را کمالي
زماني شعرو شطرنج وحکايت که خاطر را بود دفع ملالي
****
با اينکه مدعي نيستم :خنديدن زداينده تمام غم و غصه ها است معهذا باز موثر ترين ضد عفوني است که بنوع بشر اعطا گرديده است.
****
شيخ عطار گفته است:
چو عيسي باش خندان و شکفته که خر باشد ترش روي و گرفته
****
طنز و شوخي يکي از ابتکارات شيرين و ظرايف انسان ها است.
براي حسن ختام:
خواهي اگر قلب تو روشن شود پيش تو عالم همه گلشن شود
در گذر از غصه از اشک و آه خنده بکن از ته دل قاه قاه
خنده به قلب تو صفا مي دهد خنده بچشم تو حيا مي دهد
خنده بروي تو دهد آب ورنگ مي شوي اندر بر مردم قشنگ
خنده به هر لب که عيان مي شود گر که بود پير جوان مي شود
خنده کند دور زه تن درد را خنده کند سرخ رخ زرد را
فايده خنده بود بيشمار زان بشوي شاد درين روزگار
ترک غم رفته وآ ينده کن خنده کن و خنده کن و خنده کن
معلم پای تخته داد می زد،صورتش از خشم گلگون و دستانش زیر پوششی از گرد پنهان بود.به خطی خوب و
خوانا روی تخته ایکه از ظلمت چون قلب ظالمان تاریک و غمگین بود،تساوی را نوشت.بانگ برآورد:
«اینجا یک با یک برابر است».از میان جمع شاگردان یکی بر خاست ،به آرامی سخن سر داد : این تساوی اشتباهی فاحش و محض است.نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت ، معلم مات بر جا ماند و او پرسید:اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آیا باز یک با یک برابر بود؟
معلم فریاد زد :«آری»او گفت :اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آن که زور و زر داشت بالا بود؟آن که قلبی
پاک و دستی فاقد زر داشت پست تر بود؟اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آن که رنگش نقره گون چون قرص
ماه بود بالا بود؟ و آن سیه چرده که می نالید پایین بود؟اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،این تساوی زیر و رو
می شد.حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود! نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟یا چه کس
دیوار چین را بنا می کرد ؟یک اگر با یک برابر بود ،پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت
شلاق له می شد؟یک اگر با یک برابر بود پس چه کسی آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه های خود بنویسید :
«یک با یک برابر نیست»
(خسرو گلسرخی)
آقا عابدین حالا متوجه شدی واسه چی همیشه ریاضی تجدید می شدی؟
من که از اول ریاضیم ضعیف بوده ، همیشه فکر می کردم یک با یک مساوی
هست ، الان که یه ذره بزرگ شدم متوجه شدم که چرا من همیشه ریاضی
تجدید می شدم?
برای این بوده که فکر می کردم یک با یک با هم برابرند!!!!!!!
پشت اين در
صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي از در تنگ قفس
چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد
پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و
او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد
مرغكان را يك به يك مي كشت و
در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد
صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد
***
بسته بالان قفس
بي خيال
بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند
تا برون آرند چشم يكدگر را
بر سر هم خيز بر مي داشتند
***
گفتم: اي بيچاره انسان!
حال اينان حال توست!
چنگ بيداد اجل، در پشت در،
دنبال توست
پشت اين در، داس خونين، دست اوست
تا گريبان تو را آرد به چنگ
دست خون آلود او در جست و جوست
بر سر يك لقمه
يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ
اين چنين دشمن چرايي؟
مي تواني بود دوست! فریدون مشیری
انسان زمزمه می کند: پروردگارا با من سخن بگو!
چلچله ای آواز می خواند. اما انسان صدای چلچله را نمی شنود.
انسان فریاد می زند: پروردگارا با من سخن بگو!
و .....
انسان اطرافش را نگاه می کند و می گوید: پروردگارا خود را به من نشان بده!
انسان فریاد سر می دهد: پرودگارا معجزه ای بر من بیاور!
انسان نومیدانه گریه سر می دهد: پروردگارا مرا لمس کن! اجازه بده حضورت را احساس کنم.
و.....
پروانه ای فرود می آید و انسان را لمس می کند. اما انسان پروانه را از خود دور می کند و می رود.
از امروز با خود عهد کن، هیچ کدام از موهبت های پیرامونت را خوار نپنداری.
مواهب به صورتی که تو انتظار داری آشکار نخواهند شد.
هوشیار باش تا کوچکترین حضور خداوند را احساس کنی.