تبليغاتX
No Pain No Gain - Abedin
آرشیو ماههای قبل یه نگاه کنید Try to do as Best and Try to find a Right way

پسر بچه اي از خواهر بزرگترش پرسيد: «آيا کسي واقعاً مي تواند خدا را ببيند؟»

 

خواهرش که مشغول انجام دادن کاري بود با تندي پاسخ داد: «البته که نه نادان! خدا آن بالا در آسمان هاست.

 

هيچ کس نمي تواند او را ببيند».

 

مدتي گذشت. پسر بچه سؤال خود را از مادرش پرسيد: «مامان! آيا کسي تا به حال خدا را ديده است؟» مادر با

 

مهرباني پاسخ داد: «نه پسرم! خدا در قلب هاي ما آدم هاست. اما هرگز نمي توانيم او را ببينيم».

 

پسر بچه تا حدودي راضي شد. اما هنوز کنجکاو بود. اندکي پس از آن پدربزرگ مهربانش او را براي

 

ماهيگيري به سفر برد. آنها مدت زيادي با هم بودند. روزي خورشيد، با شکوهي وصف ناپذير در برابر ديدگان

 

آنها غروب مي کرد. پسر بچه ديد که صورت پدربزرگش سرشار از مهرباني و آرامش خاطر است. او اندکي

 

فکر کرد و سرانجام با دودلي پرسيد: «بابابزرگ! من ... من قصد نداشتم که ديگر اين سؤال را از کسي بپرسم.

 

اما مدت زيادي است که به آن فکر مي کنم. آيا کسي ... آيا کسي واقعاً توانسته خدا را ببيند؟»

 

مدتي گذشت. پيرمرد همان طور که نگاهش به غروب خورشيد بود، به نرمي پاسخ داد: «پسرم! من الآن غير

 

از خدا هيچ چيز ديگري را نمي توانم ببينم».

 

(داستان هاي کوتاه درباره خدا، مسعود حسين، نشر آزرمگين)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:39  توسط عابدین  | 

صبر كن. يه دقيقه بايست. كجا دنبالش مي گردي؟ توي درس و دانشگاه، توي كار و شغل، توي پول و ثروت،

 

توي خونه و اثاثيه، توي همسر و فرزند، توي مادر و پدر ... شايد هم توي آسمان، اون بالا بالاها. شايد توي

 

صفي، پشت سر شش ميليارد جمعيت كره زمين و ميلياردها ميليارد خلايق ديگه، تا صداتو توي اين هياهو به

 

گوشش برسوني. شايد از ترسش قايم شدي و جرأت نداري نفس بكشي؟ شايد هم اصلا دنبالش نمي گردي ...

 

شايد باهاش قهر كردي؟ شايد اونو مسبب تمام مشكلاتت مي دوني؟ شايد هم روت نمي شه ديگه تو چشاش نگاه

 

كني ...

 

هر كي هستي، هر جور فكر مي كني، اينو بدون، كه اون پشت سرته. جايي كه هيچوقت دنبالش نگشتی ... داره

 

بهت لبخند مي زنه. براي ديدنش فقط كافيه يه دقيقه بايستي و به پشت سرت نگاه كني.

 

اگه يه روز بفهمي كه «او» تنها «دوست»يه كه هيچوقت تنهات نذاشته، پا به پات راه اومده و هميشه مشتاق

 

نگاه تو و حرفاي تكراري توست و ... چكار مي كني؟ اگه بدوني «خدا» هر جا كه باشي با توئه چه كار مي

 

كني؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:35  توسط عابدین  | 

ببخشيد يک سوال داشتم و ميخواستم از شما بپرسم اگر جوابش را ميدانيد به من هم بگوئيد.

 

اين جملات را يه دوستی چند روز پيش به من گفت، منم گفتم خب بفرمائيد اگر بتونم جواب ميدم گفت: اگر يه

 

روزی خدا دلش بخواد در قالب يک انسان بياد رو زمين و زنگ درب خونه شما رو بزنه آيا درب را برويش

 

باز ميکنی يا نه و اگر باز کردی  ميتونی بشناسيش؟

 

خيلی تعجب کردم چون تا بحال کسی همچين سوالی ازم نپرسيده بود هر چی فکر کردم چی بايد جوابش را بدم

 

نتونستم با خودم فکر کردم مگه ميشه خدا بياد در خانه ما؟ نه همچين چيزی ممکن نيست، نه نميشه خدا کجا و

 

من کجا؟ اصلا من کی باشم که خدا با اون عظمت و بزرگيش بياد در خونه ما؟

 

بهم گفت از خدا هر کاری بگی شدنی ست و به هر کاری قادر و توانا است. حالا اگر اينطور شد چی؟ جواب

 

منو ندادی اگر بياد چيکار ميکنی؟

 

ديگه چيزی نتونستم يگم و نفهميدم ديگه چه مدتی بين  ما به سکوت گذشت راه افتاد بره وقتی که داشت ميرفت

 

با لبخند گفت:

 

از کجا ميدونی تا حالا نيومده؟

 

اگر شما جای من بوديد چی جواب ميداديد؟

 

از اون روز به بعد منتظر زنگ در موندم و از شما پنهون نباشه خيلی از کارهای گذشته‌ام را هم ترک کردم و

 

دارم آماده ميشوم که با خدا ملاقات کنم، اون چيزهای ديگه‌ای هم آنروز بهم گفت که اگر روزی به اين حرفهايی

 

که زدم اعتقاد پيدا کردی بايد که خانه ات را قبلا مهيا و آماده و لايق ورود خدا بکنی و شايد منظور دوستم از

 

خونه، خانه دلم بود! شايدم نه! کسی چه ميدونه؟ شايدم .....!؟

 

 ولی دوستم يه چيز ديگه هم گفت. گفت که: 

 

اگه خونه تو تميز و پاک کنی، خدا حتما مياد، خدا خودش قول داده....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:30  توسط عابدین  | 

 

همسفر جاده‌ها

 

چطور میشه دلها را تسخیر كرد، لبخند به لب ديگران نشوند، با همه دوست شد و از همه رها بود؟

از کجا میشه به ذهن‌ها وارد شد و قضاوت‌ها و كينه‌ها و خودپرستی‌هاشو پاك كرد؟

تا كي باید به انتظار نشست تا عشق و دوستی‌ها از راه برسند؟

از کدوم راه میتونم محبت را شایع کنم تا در هر كوي و برزني رشد كنه؟

با چه زبوني بگم بابا عاشقم و...؟

با چه لحنی فریاد زنم الهي تسليمم و...؟

با چه...

خدایا من كيستم؟ براي چه اينجا اومدم؟ چرا وابسته رسم و رسومات این دنیا شدم؟

خدايا تو كيستي؟ توئي كه آخر هر فكر كردنم به يادم ميايي، نگاهم ميكني، صدام ميكني،

ولي نمیدونم چطور باید جوابت رو بدم؟ چطور باید باهات ارتباط برقرار كنم؟

آخرش نفهميدم چرا جاده‌ها رو دوست دارم و دلم میخواد تمام عمرم توي جاده‌ها باشم؟

كي میدونه چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:24  توسط عابدین  | 

افكارهايي كه مي آيند

    

به محض اينكه از خواب بيدار ميشم و چشمهام باز ميشه فورا شروع به فكر كردن ميكنم و هر نوع فكري كه بگي به ذهنم مياد فكر كار خانواده دوستان و خلاصه زمين و آسمان و .... يك لحظه از ذهنم خالي نميشه . خب تا اينجا زياد مشگلي نداشتم ولي توي مجله علوم باطني خوندم هر فكري كه از ذهن ميگذرد بر تركيبات شيميايي بدن تاثير مي گذارد و اگر افكار انسان منفي و مخرب باشد احساسات و عواصف ويرانگري را موجب مي شود و بر جسم لطمه مي زند و سبب بيماري هاي مختلفي ....

ديگه چيزي نميگم چون ديگه فقط به چيزهاي خوب و مثبت و متعالي فكر ميكنم كه نه تنها بيمار نشم بلكه اگر مشگلي هم داشته باشم از آنها رها بشم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:12  توسط عابدین  | 

 

بسازم قیچی ای نیشش ز فولاد                 زنم بر دیده تا دل گردد آرام

                              که هر چه دیده بیند دل کند یاد

اگه عکس قابل مشاهده نیست،بر روی فضای سفید رنگ(همان عکس که دیده نمی شود)

راست کلیک کرده و روی Show Picture کلیک نمائید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:18  توسط عابدین  | 

 

خواجه عبدالله انصاری

ظلم اگر بسیار شود به سرآید، ظالم اگرجبّارباشد به سر آید. جوانمرد چون دریاست و بخیل چون جوی.

دُر از دریا جوی نه از جوی.

جوینده یابنده است و یابنده خاموش.

دوست را اگر از در به در کنند از دل بدر نکنند.

اگر بر هوا پری مگسی باشی و اگر بر روی آب روی خسی باشی، دلی به دست آر تا کسی  باشی.

نیکا آن معصیت که ترا به عذر آرد، شوما آن طاعت که ترا به عجب آرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 11:30  توسط عابدین  | 

خدايا!

به علماي ما مسئوليت، و به عوام ما علم ،و به مؤمنان ما روشنايي، و به روشنفكران ما ايمان

 و به متعصبين ما فهم، و به فهميدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پيران ما

آگاهي، و به جوانان ما اصالت،و به اساتيد ما عقيده،وبه دانشجويان ما ...نيز عقيده، و به خفتگان ما

بيداري ، و به بيداران ما اراده، و به مبلغان ما حققيقت، و به نويسندگان ما تعهد ، و به هنرمندان ما درد،

و به شاعران ما شعور ،و به محققان ما هدف ، و به نوميدان ما اميد، و به ضعيفان ما نيرو، و به محافظه

كاران ما گستاخي ، و به نشستگان ما قيام ، و به راكدان ما تكان ، و به مردگان ما حيات، و به كوران ما

نگاه، و به خاموشان ما فرياد ، و به مسلمانان ما قرآن ، و به شيعيان ما علي ، و به فرقه هاي ما وحدت ،

و به حسودان ما شفا ، و به خودبينان ما انصاف ، و به فحاشان ما ادب ، و به مجاهدان ما صبر ، و به

مردم ما خود آگاهي ، و به همه ي ملت ما همت تصميم و استعداد فداكاري و شايستگي نجات و عزت

ببخش.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 7:50  توسط عابدین  | 

 

Don't grieve

 

Anything you lose comes around in another form.Do not look back

 

 No one knows how the world ever began

 

Do not fear the future,nothing lasts forever

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:55  توسط عابدین  | 

خرگوش( سلطان جنگل)

At the grand meeting of the jungle, animals decided to accept the

rabbit as their new king

Everybody agreed to call the rabbit as 'Rabbit the Mighty, Rabbit the King

and be afraid of him. Next morning, the rabbit walks through the jungle

and sees the fox sound asleep He kicks the fox in the butt

Fox wakes up, looks back, and yells Oh.... 'Rabbit the Mighty, Rabbit the

King' and runs into the jungle until disappears

Next, rabbit kicks bear's butt. Bear also yells….. Oh

 'Rabbit the Mighty, Rabbit the King' and runs away Next is cow's turn

As the rabbit kicked the cow, cow looks back, sees the rabbit

and kicks back so hard that the poor rabbit flies into the air

and falls 25 feet away on the ground and curls in pain for several

minutes. Then the rabbit stands on his feet, looks around and makes

sure no one is around. Finally, the rabbit continues walking into the

jungle he whispers to himself: "Damn cow! Never attends the meetings

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 14:5  توسط عابدین  | 

زندگی مثه یه دیکته اس

  

زندگی مثل يه ديكته اس هی می نويسيم، هی غلط می نويسيم، هی پاك مي كنيم

 

دوباره هی می نويسيم، هی پاك می كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه: برگه ها بالا.!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 7:33  توسط عابدین  | 

Lessons of Life

There was a man who had four sons. He wanted his sons to learn

not to judge things too quickly

So he sent them each on a quest, in turn, to go and look at a pear tree

that was a great distance away

The first son went in the winter, the second in the spring, the third in

summer, and the youngest son in the fall

When they had all gone and come back, he called them together

to describe what they had seen, The first son said that the tree was ugly

bent, and twisted. The second son said no it was covered with green

buds and full of promise, The third son disagreed; he said it was laden

with blossoms that smelled so sweet and looked so beautiful, it was the

most graceful thing he had ever seen

The last son disagreed with all of them; he said it was ripe and drooping

with fruit, full of life and fulfillment

The man then explained to his sons that they were all right, because

they had each seen but only one season in the tree's life

He told them that you cannot judge a tree, or a person, by only one

season, and that the essence of who they are and the pleasure, joy, and

love that come from that life can only be measured at the end, when all

the seasons are up

If you give up when it's winter, you will miss the promise of your spring

the beauty of your summer, fulfillment of your fall

Moral

Don't let the pain of one season destroy the joy of all the rest

Don't judge life by one difficult season

Persevere through the difficult patches

and better times are sure to come some time sooner or later

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 8:29  توسط عابدین  | 

 

گفتارهایی از جبران خلیل جبران

خدای را سپاس گویم

چرا که ملک و مال...ندارم

مونس و همدم و فرزند ندارم

در زمین همچو خیال گام بر میداریم

و کسی مارا نمیبیند

بجز انکه بمانند ما باشد

به روزگار مصیبت زده می خندیم

و شادی هایشان را نیز می گرییم

ما روح هستیم

اگر از این سخن شگفت زده شوید می گوییم:

ما خود شگفت زده ترینیم!

زیرا پروردگارتان را در جسمتان میبینیم.

***

در یک روز توفانی، اسقفی مسیحی در کلیسایش نشسته بود و یک زن غیر مسیحی آمد

  و پیش روی او ایستاد وگفت:« من مسیحی نیستم. آیا راهی وجود دارد

 تا مرا از آتش دوزخ نجات دهد؟».

و اسقف به زن نگریست و گفت:«نه، تنها آنهایی رستگار می شوند

که به آب و روح القدس تعمید داده شوند.»

هنوز حرفش تمام نشده بود که آذرخشی از آسمان فرود آمد و کلیسا را در آتش فرو برد.

و مردم شهر شتافتند و توانستند زن را نجات دهند، اما اسقف طعمه آتش شد و ســــوخت.

***

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و به هم گفـتـنـد:« بیا در دریا شنا کنیم.»

برهنه شدند ودر اب شنا کردند،وزمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های

 زیبایی را پوشید و رفت. زیبا نیز از دریا بیرون آمد و تن پوش اش را نیافت، از برهنگی

خویش شرم کرد و به ناچار،لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت.

تا این زمان نیز، مردان و زنان، این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی

 هم هستند که چهره ی زیبایی را می بینند، و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد،

 او را می شناسند. و برخی نیز چهره زشتی را می شناسند، و لباسهایش او را از چشم

های اینان پنهان نمی دارد.

***

زنی با پسرش در کوهها زندگی می کرد، پسرش نخست زاده و تنها فرزندش بود. و پسر،

 با حضور پزشکی در کنارش، به خاطر تب درگذشت.

مادر از اندوه دیوانه شد و رو به پزشک فریاد زد:« بگو، بگو، چه چیزی تلاش او

 را خفه کرد و ترانه اش را خاموش؟»

پزشک گفت:« تب.»

مادر گفت:«تب چیست؟»

پزشک پاسخ داد:« نمی توانم توضیح بدهم. چیز بسیار کوچکی است که به سراغ بدن می آید

 و با چشم انسانی نمی توان آن را دید.»

پزشک او را ترک کرد و زن مدام برای خودش تکرار می کرد:«چیزی بسیار کوچک.

نمی توانیم با چشم انسانیمان آن را ببینیم.»

و غروب، کشیش آمد تا به او تسلیت بگوید.

زن گریست و فریاد زد:« آه ، چرا پسرم را از دست دادم؟

تنها پسرم را! تنها فرزندم را!»

کشیش پاسخ داد:« فرزندم، ارادهء خـــــدا چنین است.»

زن گفت:« خدا چیست و کجاست؟ می خواهم او را ببینم و سینه ام را در برابرش بشکافم و

خون قلبم را در پایش بریزم. بگو کجا می توانم

او را بیابم؟»

کشیش گفت :« خدا بسیار بزرگ است. با چشم انسانی مان نمیتوانیم او را ببینیم.»

زن فریاد زد:« چــــیز بسیار کوچـــکی ، به خاطر ارادهء موجودی

بسیار بزرگ، پسر مرا کشت! پس ما چه هستیم؟چه هستیم؟»

در این حین ، مادر زن وارد اتاق شد و کفنی برای پوشاندن جسد پسرک آورد،

 و کلمات کشیش و دخترش را شنید. کفن را روی زمین گذاشت ، دست دخترش را در دست

گرفت و گفت:«دخترم، ما خودمان همان بسیار کوچــک و بسیار بزرگیم، ما جاده های بین

 این دو هستیم.»

باغ پیامبروسرگردان ….جبران خلیل جبران

***

انسان به دست خویش ضعیف شده است .

زیرا که قوانین خداوند را به شیوه زندگی محدود و بسته خود درآورده است.

آنکه قلمرو بهشت را دراین حیات نمی بیند ، هرگز آن را در حیات بعدی نیز نخواهد دید.

میان دنیای مادی و معنوی ، گذرگاهی است که به حالت خواب و رویا در آن قدم میزنیم.

***

شما چون کمان هستید و فرزندانتان،پیکانهایی زنده،که از آن، به آینده پرتاب می شوند.

آنچه یک کودک دوست دارد،تا کهنسالی نیز در قلبش باقی می ماند.

زیباترین قسمت زندگی آن است که روح ما،بر فراز مکانهایی که روزی در آن لذت برده است،

برای همیشه پرواز می کند.

***

پسر کوچکی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن

 این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها

هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج!) او در مدت زندگیش، 296

سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و

یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.

در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز31369 طلوع خورشید،

درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فرازآسمانها در حالی که ازشکلی به شکلی دیگر در

 می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز

جزئی از خاطرات او نشد.

***

این داستان من است برای هر کس که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:

در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند, از خواب عمیقی برخاستم

و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده.

آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.

 لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها..دزدها… دزدهای لعنتی

مردها و زن ها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند وبه سوی خانه هایشان

گریختند. چون من به میدان شهر رسیدم,ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها

 ایستاده بود فریاد برآورد:

ای مردم این مرد دیوانه است٬ سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر

چهره ی بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید

,پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقاب هایم ندارم

 و گوئی در حالت بی هوشی فریاد برآوردم و گفتم:

مبارک باد … مبارک باد آن دزدانی که نقاب هایم را دزدیدند…

این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی باهم  یافتم:

آزادی در تنهائی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا که آنان از ذات

و درون ما آگاه می شوند ,می کوشند تا ما را به بندگی کشند .

اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از شر دزدان امنیت یابد باید در

زندان باشد.

***

لذت ترساندن عمیق و پایدار است. به همین دلیل مترسک از ایستادن در دشت خلوت هیچگاه

خسته نمی شود.

***

شما همراه  زاده  شدید و تا ابد همراه خواهید بود .

هنگامی که بال های سفیدِ مرگ روزتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود .

 آری شما در خاطرخاموش خداوند نیز همراه خواهید بود . اما در همراهی خود  حد فاصل را

نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند .

جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید .

از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گِرده نان مخورید. با هم بخوانید و برقصید و شادی

کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همان گونه که تارهای ساز تنها هستند، با آن که از یک

 نغمه به ارتعاش در می آیند . دل ِ خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه داری

  زیرا که فقط دست زندگی می تواند دل های تان را نگه دارد .

در کنار ِ یکدیگر باستید، اما نه تنگاتنگ : زیرا که ستونهای معبد دوراز هم ایستاده اند،

و درختِ بلوط و درختِ سرو در سایه یکدیگر نمی بالند. 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 13:54  توسط عابدین  | 

چند نفر؟

 

تا حالا به چند نفر گفتی دوستت دارم ولی ته دلت نداشتی؟          

 به چند نفر گفتی که از دیدنت خوشحال شدم ولی این جوری نبوده؟

چند نفر تا حالا بهت گفتن بیا قلبم واسه تو ... بعد اون قلب رو گرفتی تو دستت و به تپیدنش کلی خندیدی ؟

به درخواست کمک چند نفر جواب مثبت دادی بدون این که این جمله بیاد تو ذهنت : "وای ! دیگه از این به بعد می خواد آویزونم شه... "

تا حالا تو ذهنت به چند نفر که با لبخند اومدن طرفت تا باهات احوالپرسی کنن گفتی : " اه بازم این سیریش اومد... "

به چند نفر که می دونستی دوستت دارن با نگاه تحقیر آمیز نیگا کردی؟

به چند نفر...

تا حالا چند بار قلب خودت رو زیر پاهای خودت لگد مال کردی؟

                                  

 آره ... می دونین چیه؟

یه بار دوستم در طول چند ساعت سه بار به آدمای مختلفی که باهاش سلام و علیک می کردن و بعدش هم خدافظی، آخر حرفاش می گفت: "خوشحال شدم ". ولی وقتی که طرف می رفت، بلافاصله روشو می کرد به من و می گفت :" اصلا هم دیدنش خوشحال کننده نبود".  

خیلی روی این کارش فکر کردم . واقعا ما آدما چرا این جوری هستیم؟ چرا همه ش می خوایم وانمود کنیم که همه رو دوست داریم، اون هم فقط به این خاطر که آدمای دوست داشتنی ای به نظر بیایم؟ در صورتی که می تونیم خودمون باشیم . این یعنی این که ما این چیزی رو که الان هستیم اصلا قبولش نداریم و می خوایم یه جور دیگه باشیم. ولی اون جور دیگه باعث می شه که بقیه تاییدمون نکنن ....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:14  توسط عابدین  | 

فریب

هر دفعه كه ياد خودم ميافتم دلم ميگيره. راستش دلم به حال خودم ميسوزه كه چقدر زبون

وخوارم تا گردن تو منجلابم وبازم ادعام گوش عالمو كر كرده. بادي به غبغب مي اندازم ودايم

خودمو گول ميزنم كه هر غلطي كه ميكنم همهش درسته .اما تو همين هيرووير يادم ميافته كه كي

ام. هموني كه تموم وقتش به گناه يا فكر گناه ميگذره. اي خوددبختم تاكي دووم مياري؟تا كي

ميتوني خودتو گول بزني ؟برگرد هنوزم يه رگه هايي از غيرت ميبينم .برگرد ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:24  توسط عابدین  |