گفتارهایی از جبران خلیل جبران
خدای را سپاس گویم
چرا که ملک و مال...ندارم
مونس و همدم و فرزند ندارم
در زمین همچو خیال گام بر میداریم
و کسی مارا نمیبیند
بجز انکه بمانند ما باشد
به روزگار مصیبت زده می خندیم
و شادی هایشان را نیز می گرییم
ما روح هستیم
اگر از این سخن شگفت زده شوید می گوییم:
ما خود شگفت زده ترینیم!
زیرا پروردگارتان را در جسمتان میبینیم.
***
در یک روز توفانی، اسقفی مسیحی در کلیسایش نشسته بود و یک زن غیر مسیحی آمد
و پیش روی او ایستاد وگفت:« من مسیحی نیستم. آیا راهی وجود دارد
تا مرا از آتش دوزخ نجات دهد؟».
و اسقف به زن نگریست و گفت:«نه، تنها آنهایی رستگار می شوند
که به آب و روح القدس تعمید داده شوند.»
هنوز حرفش تمام نشده بود که آذرخشی از آسمان فرود آمد و کلیسا را در آتش فرو برد.
و مردم شهر شتافتند و توانستند زن را نجات دهند، اما اسقف طعمه آتش شد و ســــوخت.
***
روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و به هم گفـتـنـد:« بیا در دریا شنا کنیم.»
برهنه شدند ودر اب شنا کردند،وزمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های
زیبایی را پوشید و رفت. زیبا نیز از دریا بیرون آمد و تن پوش اش را نیافت، از برهنگی
خویش شرم کرد و به ناچار،لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت.
تا این زمان نیز، مردان و زنان، این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی
هم هستند که چهره ی زیبایی را می بینند، و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد،
او را می شناسند. و برخی نیز چهره زشتی را می شناسند، و لباسهایش او را از چشم
های اینان پنهان نمی دارد.
***
زنی با پسرش در کوهها زندگی می کرد، پسرش نخست زاده و تنها فرزندش بود. و پسر،
با حضور پزشکی در کنارش، به خاطر تب درگذشت.
مادر از اندوه دیوانه شد و رو به پزشک فریاد زد:« بگو، بگو، چه چیزی تلاش او
را خفه کرد و ترانه اش را خاموش؟»
پزشک گفت:« تب.»
مادر گفت:«تب چیست؟»
پزشک پاسخ داد:« نمی توانم توضیح بدهم. چیز بسیار کوچکی است که به سراغ بدن می آید
و با چشم انسانی نمی توان آن را دید.»
پزشک او را ترک کرد و زن مدام برای خودش تکرار می کرد:«چیزی بسیار کوچک.
نمی توانیم با چشم انسانیمان آن را ببینیم.»
و غروب، کشیش آمد تا به او تسلیت بگوید.
زن گریست و فریاد زد:« آه ، چرا پسرم را از دست دادم؟
تنها پسرم را! تنها فرزندم را!»
کشیش پاسخ داد:« فرزندم، ارادهء خـــــدا چنین است.»
زن گفت:« خدا چیست و کجاست؟ می خواهم او را ببینم و سینه ام را در برابرش بشکافم و
خون قلبم را در پایش بریزم. بگو کجا می توانم
او را بیابم؟»
کشیش گفت :« خدا بسیار بزرگ است. با چشم انسانی مان نمیتوانیم او را ببینیم.»
زن فریاد زد:« چــــیز بسیار کوچـــکی ، به خاطر ارادهء موجودی
بسیار بزرگ، پسر مرا کشت! پس ما چه هستیم؟چه هستیم؟»
در این حین ، مادر زن وارد اتاق شد و کفنی برای پوشاندن جسد پسرک آورد،
و کلمات کشیش و دخترش را شنید. کفن را روی زمین گذاشت ، دست دخترش را در دست
گرفت و گفت:«دخترم، ما خودمان همان بسیار کوچــک و بسیار بزرگیم، ما جاده های بین
این دو هستیم.»
باغ پیامبروسرگردان ….جبران خلیل جبران
***
انسان به دست خویش ضعیف شده است .
زیرا که قوانین خداوند را به شیوه زندگی محدود و بسته خود درآورده است.
آنکه قلمرو بهشت را دراین حیات نمی بیند ، هرگز آن را در حیات بعدی نیز نخواهد دید.
میان دنیای مادی و معنوی ، گذرگاهی است که به حالت خواب و رویا در آن قدم میزنیم.
***
شما چون کمان هستید و فرزندانتان،پیکانهایی زنده،که از آن، به آینده پرتاب می شوند.
آنچه یک کودک دوست دارد،تا کهنسالی نیز در قلبش باقی می ماند.
زیباترین قسمت زندگی آن است که روح ما،بر فراز مکانهایی که روزی در آن لذت برده است،
برای همیشه پرواز می کند.
***
پسر کوچکی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن
این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها
هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج!) او در مدت زندگیش، 296
سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و
یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز31369 طلوع خورشید،
درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فرازآسمانها در حالی که ازشکلی به شکلی دیگر در
می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز
جزئی از خاطرات او نشد.
***
این داستان من است برای هر کس که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند, از خواب عمیقی برخاستم
و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده.
آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.
لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:
دزدها..دزدها… دزدهای لعنتی
مردها و زن ها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند وبه سوی خانه هایشان
گریختند. چون من به میدان شهر رسیدم,ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها
ایستاده بود فریاد برآورد:
ای مردم این مرد دیوانه است٬ سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر
چهره ی بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید
,پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقاب هایم ندارم
و گوئی در حالت بی هوشی فریاد برآوردم و گفتم:
مبارک باد … مبارک باد آن دزدانی که نقاب هایم را دزدیدند…
این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی باهم یافتم:
آزادی در تنهائی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا که آنان از ذات
و درون ما آگاه می شوند ,می کوشند تا ما را به بندگی کشند .
اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از شر دزدان امنیت یابد باید در
زندان باشد.
***
لذت ترساندن عمیق و پایدار است. به همین دلیل مترسک از ایستادن در دشت خلوت هیچگاه
خسته نمی شود.
***
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود .
هنگامی که بال های سفیدِ مرگ روزتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود .
آری شما در خاطرخاموش خداوند نیز همراه خواهید بود . اما در همراهی خود حد فاصل را
نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند .
جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید .
از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گِرده نان مخورید. با هم بخوانید و برقصید و شادی
کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همان گونه که تارهای ساز تنها هستند، با آن که از یک
نغمه به ارتعاش در می آیند . دل ِ خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه داری
زیرا که فقط دست زندگی می تواند دل های تان را نگه دارد .
در کنار ِ یکدیگر باستید، اما نه تنگاتنگ : زیرا که ستونهای معبد دوراز هم ایستاده اند،
و درختِ بلوط و درختِ سرو در سایه یکدیگر نمی بالند.
جدیدترین قالبهای وبلاگ