آنچه ما کردیم با خود، هیچ نابینا نکرد در میان خانه، گم کردیم صاحب خانه را

خواجه عبدالله انصاری:
الهي،به حرمت آن نام که تو خواني وبه حرمت آن صفت که تو چناني، در ياب که مي تواني
الهي،عمر خود به باد کردم وبر تن خود بيدادکردم،گفتي و فرمان نکردم،درماندم ودرمان نکردم
الهي،عاجزو سرگردانم،نه آنچه دارم دانم ونه آنچه دانم دارم
الهي،به بهشت وحور چه نازم ،مرا ديده اي ده که از هر نظر بهشتي سازم
الهي،در دل هاي ما جز تخم محبت مکار وبر جان هاي ماجز الطاف مرحمت خود منگار وبر کشتهاي ما جز
باران رحمت خود مبار،به لطف ما را دست گير وبه کرم پاي دار،الهي حجاب ها از راه بردار ومارابه ما
مگذار.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 17:22  توسط عابدین
|
تفریح و تفرج
اکثر متفکران وصاحب نظران به لزوم تفريح وتفرج توجه کرده و معتقد بوده اند که در تمام ساعات روز نبايد به امور جدي و خسته کننده پرداخت.
استاد سخن سعدي ميفرمايد:
زماني درس وعلم وبحث وتنزيل که باشد نفس انسان را کمالي
زماني شعرو شطرنج وحکايت که خاطر را بود دفع ملالي
****
با اينکه مدعي نيستم :خنديدن زداينده تمام غم و غصه ها است معهذا باز موثر ترين ضد عفوني است که بنوع بشر اعطا گرديده است.
****
شيخ عطار گفته است:
چو عيسي باش خندان و شکفته که خر باشد ترش روي و گرفته
****
طنز و شوخي يکي از ابتکارات شيرين و ظرايف انسان ها است.
براي حسن ختام:
خواهي اگر قلب تو روشن شود پيش تو عالم همه گلشن شود
در گذر از غصه از اشک و آه خنده بکن از ته دل قاه قاه
خنده به قلب تو صفا مي دهد خنده بچشم تو حيا مي دهد
خنده بروي تو دهد آب ورنگ مي شوي اندر بر مردم قشنگ
خنده به هر لب که عيان مي شود گر که بود پير جوان مي شود
خنده کند دور زه تن درد را خنده کند سرخ رخ زرد را
فايده خنده بود بيشمار زان بشوي شاد درين روزگار
ترک غم رفته وآ ينده کن خنده کن و خنده کن و خنده کن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 17:10  توسط عابدین
|
تساوی
معلم پای تخته داد می زد،صورتش از خشم گلگون و دستانش زیر پوششی از گرد پنهان بود.به خطی خوب و خوانا روی تخته ایکه از ظلمت چون قلب ظالمان تاریک و غمگین بود،تساوی را نوشت.بانگ برآورد:
«اینجا یک با یک برابر است».از میان جمع شاگردان یکی بر خاست ،به آرامی سخن سر داد : این تساوی اشتباهی فاحش و محض است.نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت ، معلم مات بر جا ماند و او پرسید:اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آیا باز یک با یک برابر بود؟
معلم فریاد زد :«آری»او گفت :اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آن که زور و زر داشت بالا بود؟آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پست تر بود؟اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آن که رنگش نقره گون چون قرص ماه بود بالا بود؟ و آن سیه چرده که می نالید پایین بود؟اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،این تساوی زیر و رو می شد.حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود! نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟یا چه کس دیوار چین را بنا می کرد ؟یک اگر با یک برابر بود ،پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟یک اگر با یک برابر بود پس چه کسی آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه های خود بنویسید :
«یک با یک برابر نیست»
(خسرو گلسرخی)
آقا عابدین حالا متوجه شدی واسه چی همیشه ریاضی تجدید می شدی؟
من که از اول ریاضیم ضعیف بوده ، همیشه فکر می کردم یک با یک مساوی
هست ، الان که یه ذره بزرگ شدم متوجه شدم که چرا من همیشه ریاضی
تجدید می شدم ، برای این بوده که فکر می کردم یک با یک با هم برابرند!!!!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 13:55  توسط عابدین
|
در جستجوی حقیقت؟
ما در این دنیا به خیلی چیزها عادت کرده ایم و به خاطر همین عادت حقیقتهای زیادی را نمیدانیم. مثلاً جاذبه زمین را در نظر بگیرید. کمتر کسی است که دقت کند ما همیشه از طرف زمین کشیده میشویم و زمین مثل آهنربا همه چیز را به طرف خود میکشد. سالهاست که مردم میبینند اگر یک سنگ را به طرف بالا بیاندازیم بعد از مدت کوتاهی به طرف پایین میآید اما چند نفر تا حالا پرسیده اند چرا این سنگ به طرف بالا نرفت؟ اگر هم کسی پرسیده باشد جوابش این بوده است که «مگر دیوانه ای! سنگ چطور به طرف بالا می رود؟» زیرا همه به این سیستم عادت کرده ایم و به دنبال دلیل و علت نیستیم. در تاریخ یک نفر این سؤال را از خودش پرسید و به دنبال جوابی منطقی گشت و عاقبت جاذبه زمین را کشف کرد (نیوتن).
بله ما باید این عادتها را کنار بگذاریم و برای هر چیزی به دنبال علتی منطقی باشیم. اگر از مسلمانها بپرسیم که چرا مسلمان هستید یا چرا خدا هست؟ واقعاً چند نفر دلیل منطقی میآورند. ما ادعا میکنیم که مسلمانیم بدون آنکه حقیقت مطلب را درک کرده باشیم و به همین خاطر است که وقتی عقاید ما در مواردی مورد سؤال قرار میگیرد جوابی منطقی برای آن نداریم.
واقعیت این است که خیلی از ماها به صورت ارثی مسلمانیم و چون پدر و مادر ما مسلمان بوده اند مسلمانیم . در زمان پیامبر مشرکان در جواب اینکه چرا بت میپرستید میگفتند «پدران ما بر این رسم بودند و سالهاست که بزرگان ما اینگونه اند» الان هم اگر ما در جواب اینکه چرا مسلمانید بگوییم چون پدر و بزرگان ما مسلمان بوده اند، این جواب همان جواب مشرکان زمان پیامبر است که قرآن آنرا جوابی بسیار نادرست میخواند.
ما نمیتوانیم به عقایدی که یادمان میدهند اطمینان داشته باشیم مگر اینکه درستی آنرا تحقیق کرده باشیم و دلیلی منطقی برای آن داشته باشیم.
واقعیت این است که اموری هست که اکثر مردم آنرا قبول کرده اند و دلیلهای زیادی هم برای آن درست کرده اند ولی نادرست است و حقیقت چیز دیگری است. چند مورد از اینگونه امور را شما میدانید؟ آیا دوست ندارید دیگران هم بدانند؟ نظر شما چیست؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:5  توسط عابدین
|
بخشش؟
دختره کور يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم
هميشه با اون مي موندم و ازدواج می کردم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده وقتي كه دختره
بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو، پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند
تلخ بهش زد و گفت مراقب چشماي من باش. 
خیلی بده آدم اینجوری باشه٬ خود من هستم ولی شدید تر از این ٬ واسه اینکه این
همه خدا توانائی به من داده ولی من!!!!!!!!!!! شما چی؟
عابدین
تقدیم به شما خوبان
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 9:22  توسط عابدین
|
زن از نظر یک شیمیدان:
زن در طبیعت کمتر به صورت آزاد یافت میشود وبیشتر به صورت عناصر هیدرات تکبر سولفات خودپسندی و ناز در خیابانها و مغازه ها و من جمله در خیابانهای مرکزی یافت میشود.
که این عنصردر مقابل پارچه فروشی ها .لوکس فروشی ها و خصوصا طلافروشی ها خاصیت آهن ربایی دارد و به طرف آن جذب میشود.
تاریخچه کشف:
کاشف مهم این عنصر پروفسر مرد بوده .او در راه کشف این عنصر زحمات فراوانی متحمل شده .و با تمام زحماتی که متحمل شده هنوز نتوانسته است نوع. جنس . و خواص اصلی این عنصر را پیدا کند.
طرز تهیه:
برای تهیه این عنصر کافی است . مقداری سولفات کادیلاک نیترات ویلا را مخلوط کرده در نتیجه گاز ناز واشوه متساعد میگردد.که این عنصر حالت گرمازائی را پیدا میکند. در نتیجه زن در خانه رسوب میکند.
خواص فیزیکی:
بسیار شکننده است به سرعت تحت تاثیر قرار میگیرد.هر گاه اسید خشونت به کار رود مقداری از آن به صورتB كربنات اشك جاري ميشود.
گریه نکن بابا جون! با تو که نبودم؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:52  توسط عابدین
|
| روزی روزگاری |
 |
یه روزی روزگاری من یه پرنده بودم
توی این بازی صاحب برگ برنده بودم
رو دست سبز درخت یه آشیونه داشتم
پیک سپید عشق و شادی و خنده بودم
فکرتو مثل یه درد یه روز به جونم افتاد
تموم زندگیمو سپرد به دستای باد
شدم یه جغد تنها توی خرابه ی شهر
هیچکس نشونی ندید ازاون پرنده ی شاد
به امید دیدنت پرمی زدم ولی هیچ
به هر شهرودیاری سر می زدم ولی هیچ
سراغتو گرفتم ازقصه های شرقی
به هردر بسته ای درمی زدم ولی هیچ
بال و پرمن شکست شدم یه مرغ غمگین
شدم یه آدم وبعد خونه ی من شد زمین
بال وپرم راگرفت خدا و بعد به من داد
یه جفت پای پیاده خسته وسرد و سنگین
یه روزی روزگاری من یه پرنده بودم
طلسم خاکی شدن بال و پر کبودم
آدمای رو زمین روزی پرنده بودند
که این شعر غریبو به یادشون سرودم |
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 18:42  توسط عابدین
|
زندگی رسم خوشاينديست
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
زندگی پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چيزی نيستکه لب طاقچه عادت از ياد من وتو برود
زندگی حس غريبيست که يک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاريست که در خواب پلی میپيچد
زندگی گل به توان ابديت
زندگی ضرب زمين در ضربان دلهاست
زندگی هندسه ساده تکرار نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، زمين،عشق،هوا مال من است.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 18:37  توسط عابدین
|

فقر
فقر از دیدگاه امام علی (ع) در نهج البلاغه ثمره شرایط حاکم بر جامعه، فخر فروشی ها،
چپاول معاش مردم ، ولخرجی ها ، تصمیمات نابجا، حسدورزی ها و خیانت در امانت است.
امام فقر را مرگی بزرگ می داند.
چون در طول زندگی شخص تنگدست، غمها و سختیهای تنگدستی پیاپی می رسد، اما غم مردن
یک باره است! روزی که دنیا را برای خودمون به قیمت لگد مال شدن عده ای بدست آوریم و
ظلمی به همنوع خودمون کردیم که حیوانات در برابر اون شرم دارند. البته گله و شکایت از این
اوضاع مشکلی رو حل نمی کنه و تاسف دردی را دوا نمی کنه.
بگذریم حرفهای کلیشه ای نزنیم.
به نظر شما چه باید کرد؟
نظر خودم : خودمانی بگم، نباید بشینیم پیش همدیگه درد دل کنیم باید عمل کنیم ، باید یکی شویم. می دونی چرا؟ یادم یه شعر افتاد.
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند
ای بابا، عابدین تو که دوباره کلیشه ای حرف زدی! دنباله شعر هم نمی خواد بگی همه میدونند٬ اصلاً بی خیال همه چیز به من چی٬ همون که میگند کبوتر با کبوتر ٬ باز با باز بهتره٬ البته من خودم کبوترم نه از نوع طوقی بلکه معمولی که تازه یه نفر هم بالمو شکونده.
البته نگران نباشید٬ رفتم دکتر (منظور مراجعه به همون یه ذره عقل که دارم). دکتر گفت که مقصر خودتی که هر جا خسته شدی می نشینی و از این به بعد سعی کن جاهائی بشینی تا کسی نتونه بالتو بشکونه٬ در عوض بال هم بهت بده! از ما گفتن! و به این معتقد باش که:
If there is a will there is way
نتیجه: Please send me conclusion of this topic
Regards Abedin
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 14:55  توسط عابدین
|

بی تو تنها هستم
بی تو لبريز سکوت
بی تو من در پس ديوار دلم می گيرد
بی تو وقتی ایام بوی غربت دارد
من صدای تپش ياد تو را می شنوم
بی تو از مهر
محبت
از شکوفايی يک خاطره هم می ترسم
بی تو تنها هستم
بی تو لبريز سکوت
پی نوشت: با شمام،شماها چی؟مادرتون پیشتونه؟هر روز می بینینش؟هر لحظه لمسش می کنین؟هنوزم موهاتونو شونه می کنه؟شما رو به آغوش می کِشه؟نازتون می کنه؟...دیگه چی می خواین؟دیگه چی کم دارین؟..چه نعمتی از این بالاتر... ؟
دل هيچکي غربت نداره، خدا روح مادرهائی که از پیش ما رفتند را شاد کنه، آمین
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 9:0  توسط عابدین
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:40  توسط عابدین
|

مرواريد
صدفي به صدف ديگر گفت :
درد زيادي در درونم حس مس كنم . درد سنگيني كه مرا عذاب مي دهد.
صدف ديگر با غرور گفت :
ستايش آسمانها و زمين را كه من هيچ دردي در خود ندارم . خوب هستم و سلامت.
در همان لحظه خرچنگي از آن جا عبور مي كرد
كه صحبت دو صدف را شنيد به آن كه از خود راضي و مغرور بود گفت :
بله كاملا خوب و سلامتي اما دردي كه همسايه ات حس مي كند
مرواريدي است بي نهايت زيبا كه تو از آن بي بهره اي.
جبران خليل جبران
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:40  توسط عابدین
|
When you love someone
When you Love someone - you'll do anything
you'll do all the crazy things that you can't explain
you'll shoot the moon - put out the sun
when you Love someone
you'll deny the truth - believe a lie
there'll be times that you'll believe you can really fly
but your lonely nights - have just begun
when you Love someone
when you Love someone - you'll feel it deep inside
and nothin else can ever change your mind
when you want someone - when you need someone
when you Love someone...
when you Love someone - you'll sacrifice
you'd give it everything you got and you won't think twice
you'd risk it all - no matter what may come
when you Love someone
you'll shoot the moon - put out the sun
when you Love someone.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 7:59  توسط عابدین
|
همدلی
اگر روزي حس كردي كه مي خواهي گريه كني ، مرا خبر كن. من قول نمي دهم كه تو را شاد كنم ولي
مي توانم با تو گريه كنم ! اگر روزي قصد داشتي فرار كني از انكه به من بگويي ترسي نداشته باش ،
من قول نمي دهم كه از تو بخواهم كه بماني اما مي توانم با تو بيايم . اگر روزي نخواستي به حرف كسي
گوش بدهي به من بگو ، من قول مي دهم كه به جاي نصيحت سكوت كنم . اگر روزي مرا صدا كردي و
جوابي نشنيدي به سرعت به سراغم بيا شايد اين بار من به كمك تو احتياج داشته باشم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 7:21  توسط عابدین
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 18:38  توسط عابدین
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 18:28  توسط عابدین
|
Oneline users :
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:55  توسط عابدین
|
|
November 2006 |
| Su |
M |
Tu |
W |
Th |
F |
Sa |
|
|
|
1 |
2 |
3 |
4 |
| 5 |
6 |
7 |
8 |
9 |
10 |
11 |
| 12 |
13 |
14 |
15 |
16 |
17 |
18 |
| 19 |
20 |
21 |
22 |
23 |
24 |
25 |
| 26 |
27 |
28 |
29 |
30 |
|
|
|
« هر روزتان بهتر از دیروزتان »
******
خیام
این دو سه روز عمر هم بگذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده است و روزی که گذشت
*******
هیچ وقت هم غصه فردا را نخوریم به قول دیل کارنگی: امروز ما همان فردائی است که ما دیروز نگرانش بودیم.
( البته من خودم از همه بیشتر نگران فردا هستم، اینو واسه امثال من نگفتند، برای شما گفتند، آره خود شما)
تقدیم به دوستانی که the time is gold هست واسشون.
عابدین
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:49  توسط عابدین
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:58  توسط عابدین
|
کسی که از خود راضی گشت دشمنان او فراوان خواهند بود.
امام هادی (ع)
*************************
مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
ای مهربان بردبار!
ای لطیف و نیک یار! آمدم به درگاه!
خواهی به ناز دار و خواهی خوار!
الهی!
کان حسرت است این دل من!
مایه درد و غم است این تن من!
الهی!
نه یارم گفت که این همه چرا بهره من!
نه دست رسد مرا به معدن چاره من!
الهی!
نصیب این بیچاره از این کار همه درد است!
مبارک باد که این درد مرا سخت در خور است!
روزگاری او را می جستم خود را می یافتم!
اکنون خود را می جویم او را می یابم!
(خدایا به محمد مصطفی قسم ات میدهم که لحظه ای ما را به حال خود وا مگذار)
.................................................
به امید بقای صفای وفای شما
در پناه حق شاد باشید وخرم
عابدین
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 10:12  توسط عابدین
|
تقدیم به تمام دوستان ،
عابدیزاده
روز ديگري رسيده است
خدايا تو را شكر ميكنم كه نمي گذاري بترسم
از اين شروع دوباره
عابدین تو که اینقدر ترسو نبودی، ولی با خودم فکر کردم و گفتم تو این عصر، توی این روزگار
هر کاری که میخوای شروع کنی همیشه باید از خدا خواست که تو را تنها نگذاره و همرات
باشه که اگه یه لحظه خدا بی خیالت بشه دیگه مرگ خوشبختی توست ، مرگ لبخند توست و
تولد غم های تو.

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 7:57  توسط عابدین
|
Let me to describe a story of my past life, this statement is so simple but in comprehend has the beauty context
So let’s go on
When I was working with the one foreign company, after 4 years they had transfer me from
construction team to the production team, that in the production activity my office is so small
place than before, so for this case I became worry
I had decided to talk with my manger (Mr. .... God bless him) that his nationality is Italian
Therefore I went to him, when I knocked his door he told with the smile come in
I entered and I said hi sir, he answered and told what’s problem to you that you come to
me. I said the reason why I am here is to ask you is my office temporary or you will transfer
me to the other place, because it’s so small place and I am not comfort, he looked at me
with smile and said: ABEDIN the life is temporary, why you are worry about your
temporary place, you shouldn’t think about like this insignificant thing and put yourself on
stress, you should think about how to improve your ability to be useful people in the society
meantime that he talk to me I became silence and think with myself
Think about why I and someone like me ignore the useful thing that pass in front of our eyes
and our mind, and we elapse our life with the inanity and idlest
Conclusion
Please send me a conclusion of this context
Regard and best wishes for you
Abedizadeh
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 14:20  توسط عابدین
|
دنیا نه خوشبخت است، نه بدبخت.
دنیا همان چیزی می شود که ما می بینیم.