
تا حالا شده دلت هواي پرواز كنه
به ماوراي تخيلت پر بكشي
و در آغوش ابرهاي سفيد بيارمايي
آنجایی که همه چیز سفید و روشن است
....... پس پرنده كوچك من
پرواز كن
از زمان عبور كن
ماه و خورشيد مي آيند و مي روند
تو به دنبال روشنايي دگر باش
رها كن اين دنياي خاكي
رها كن اين حزن و اندوه ها
پرواز كن تا كه رسي به افلاك
پرواز كن اي مهربانتر از خاك
آغاز كن راه سفر
بربند توشه راه
ره دراز است و طولانی
سوار بر موجها شو و به ساحل برس
همانجايي كه آرامشش جاودانيست
قلبت را آزاد كن و لحظه اي درنگ نكن
پرواز كن
از زمان عبور كن
ماه و خورشيد مي آيند و مي روند
تو به دنبال روشنايي دگر باش
جايي كه ترانه هايش ترنمي دگر دارد
ترنمي از جنس باران
منتظر من نباش
"من" رفتني است
خاطره هايت را نيز بگذار و برو
پرواز كن پرنده رهايي من
تاريكي ها را درنورد
روشنايي تو را به ميهمانی می خواند
پرواز كن
از زمان عبور كن
ماه و خورشيد مي آيند و مي روند
تو به دنبال روشنايي دگر باش
عابدین![]()
![]()
۸ تیرماه ۱۳۸۸
شيوانا استاد معرفت بود و بسياري از مردم عادي، از راه هاي دور و نزديک نزد او مي آمدند تا براي مشکلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت :

در ساحل ایستاده ام و به کشتی بزرگی که مجموعه ای از قدرت و زیبایی است و با سپردن بادبان های سفید خود به نسیم صبحگاهی عازم اقیانوس آبی است ، می نگرم .
همانجا می ایستم و کشتی را آنقدر با نگاهم دنبال می کنم که در افق ، درست در نقطه ای که دریا و آسمان در هم می آمیزند ، به لکه ابر سفیدی تبدیل می شود که از آسمان آویزان شده باشد .
در این لحظه ، کسی در کنارم به سخن می آید و می گوید : « او دیگر رفت . »
« کجا رفت ؟ »
از محدوده ی دید من رفت . فقط همین .
بدنه ، تیر و دکل بزرگ کشتی به همان اندازه ای است که پیش من بود . هیچ تغییری در قدرت تحمل بار و کشیدن آن به بندر مقدر پدید نیامده است .
کوچک شدن تدریجی اندازه ی کشتی از دید من است نه در خود کشتی . و درست در لحظه ای که کسی در کنار من جمله ی « او دیگر رفت » را بر زبان می آورد ، چشمان دیگری هستند که آمدن او را انتظار می کشند و صداهایی هستند که با شادی فریاد بر می آورند که :
« اوناهاش ، داره می آد ! »
و این مرگ است .لاادری
صیفی را با تمام گرمایش و قطعی برقش در کنار هم و با همدیگر گرم بودیم وبا گذر از صیف و آمدن پائیز، روح و جانمان در پی آمدن خزان خریف از داغی صیف و رسوب های مانده از داغیش، به واسطه پالایش، خزان کردیم و پذیرای ترنم ترانه باران زمستان شدیم و ابرهای شتاء نیز به متمم پائیز درآمدند و پالایشی دگر آغازیدن گرفت تا در بهاری دگر همراه با انساندوستی هر چه بیشتر آمدن ربیع را به هم مژده دهیم .
عابدین
من به دنبال منم
آن من زندانی تن
آن منی کز تن خود می رنجد
آن که هر لحظه و آن با تن خود می جنگد
من به دنبال منم
آن من سرد و کدر
آن منی کز رخ سرمای تنش میترسد
آن که با هر وزش باد به خود می لرزد
من به دنبال منم
آن من غمگین و کسل
آن منی کز غم خود می نالد
آن که پیشانی خود را سر سجده به زمین می ساید
من به دنبال منم
تا بیابم من گمگشته ی خود را به جهان
تا رهایش کنم از حد زبان
من هنوزم پی زندان منم
((یلدا))
سرها در گریبان است 
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
ما درون چاهی عمیق در بندیم
همه از هم دوری می جوئیم ، خصومت ها جای رفاقت ها گرفته اند
محبت ها سالها بلکه قرنها بار سفر بسته اند
ما نیز لبریز از بدبینی و خالی از خوشبینی شده ایم
به دور خویش می چرخیم و به صورت خود نقاب زده ایم
نقابی از تنفر، دروغ،خودخواهی، ناجوانمردی.....
امیدی به نجات نداریم
کلماتی می آفرینیم تا بفریبیم همدیگر را
و با این کلمات، برهان عدم نیاز به همدیگر می آوریم
شایسته است قلبمان را حرارت دهیم
نا امید نشویم
تا گذشت روزگار قلبمان را جلا دهد
خشک ذهنی هایمان را از هم بگسلیم!!
شاید حیران و سرگردان باشیم؟؟؟ ولی نابینا نیستیم
راه را به خوبی می بینیم
بیائیم پوست بیاندازیم
پوست نفرت ، دشمنی ، خودخواهی و .....
پوستی جدید از عشق و محبت ، مهربانی، خودساختگی..... بیافرینیم
حال همدیگر را صدا زنیم
عابدین
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریندمهدی اخوان ثالث
کمی متفاوت از دیگر مطالب
شاید هر روز نام چند محله تهران را بشنویم بی آنکه بدانیم چرا به این نامها معروف شده اند. با استفاده از منابعی چون کتاب اول و ویکی پدیا و دیگر منابع در وب اطلاعاتی درباره نام برخی محلههای تهران اطلاعاتی گردآوری شده که در ادامه می خوانید.
سید خندان
سید خندان نام ایستگاه اتوبوسی در جاده قدیم شمیران بوده است. سیدخندان پیرمردی دانا بوده که پیش گوییهای او زبانزده مردم در سی یا چهل سال پیش بوده است.. دلیل نامگذاری این منطقه نیز احترام به این پیرمرد بوده است.
فرمانیه
در گذشته املاک زمینهای این منطقه متعلق به کامران میرزا نایبالسلطنه بوده است و بعد از مرگ وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شده است.
فرحزاد
این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.
شهرک غرب
دلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع های مسکونی این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی و به مانند مجتمع های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل اسکان بسیاری از خارجیها بوده است.
آجودانیه
آجودانیه در شرق نیاوران قرار دارد و تا اقدسیه ادامه پیدا میکند. آجودانیه متعلق به رضاخان اقبال السلطنه وزیر قورخانه ناصرالدین شاه بوده، او ابتدا آجودان مخصوص شاه بوده است.
اقدسیه
نام قبلی اقدسیه (تا قبل از 1290 قمری) حصار ملا بوده است. ناصرالدین شاه زمینهای آنجا را به باغ تبدیل و برای یکی از همسران خود به نام امینه اقدس (اقدس الدوله) کاخی ساخت و به همین دلیل این منطقه به اقدسیه معروف شد.
جماران
زمینهای جماران متعلق به سید محمد باقر جمارانی از روحانیان معروف در زمان ناصر الدین شاه بوده است. برخی از اهالی معتقدند که در کوههای این محله از قدیم مار فراوان بوده و مارگیران برای گرفتن مار به این ده می آمدند و دلیل نامگذاری این منطقه نیز همین بوده است و عده ای هم معتقدند که جمر و کمر به معنی سنگ بزرگ است و چون از این مکان سنگهای بزرگ به دست می آمده است، آنجا را جمران، یعنی محل بهدست آمدن جمر نامیدهاند.
پل رومی
پل رومی در واقع پل کوچکی بوده که دو سفارت روسیه و ترکیه را هم متصل می کرده است. عدهای هم معتقدند که نام پل از مولانا جلالالدین رومی گرفتهشده است.
جوادیه (در جنوب تهران)
بسیاری از زمینهای جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ لقب داده بودند. مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده است که به نام مسجد فردانش هم معروف است.
داودیه (بین میرداماد و ظفر)
میرزا آقاخان نوری صدر اعظم این اراضی را برای پسرش، میرزا داودخان، خرید و آن را توسعه داد. این منطقه در ابتدا ارغوانیه نام داشت و بعدها به دلیل ذکر شده داودیه نام گرفت.
درکه
اگر چه هنوز دلیل اصلی نامگذاری این محل مشخص نیست اما برخی آنرا مرتبط به نوعی کفش برای حرکت در برف که در این منطقه استفاده می شده و به زبان اصلی «درگ» نامیده می شده است دانسته اند.
دزاشیب (در نزدیکی تجریش)
روایت شده است که قلعه بزرگی در این منطقه به نام « آشِب » وجود داشته است و در گذشته نیز به این منطقه دزآشوب و دزج سفلی و در لهجه محلی ددرشو میگفتند.
زرگنده
احتمالا دلیل نامگذاری این محل کشف سکه ها و اشیاء قیمتی در این محل بوده است. در گذشته این منطقه ییلاق کارکنان روسیه بوده است.
قلهک
کلمه قلهک از دو کلمه "قله" و "ک" تشکیل شده است که قله معرب کلمه کله، مخفف کلات به معنای قلعه است. عقیده اهالی بر این است که به دلیل اهمیت آبادی قلهک که سه راه گذرگاههای لشگرک، ونک و شمیران بوده است، به آن( قله- هک) گفته شده است.
کامرانیه
زمینهای این منطقه ابتدا به میرزا سعیدخان، وزیر امور خارجهتعلق داشت، و سپس کامران میرزا پسربزرگ ناصرالدین شاه، با خرید زمینهای حصاربوعلی، جماران و نیاوران، اهالی منطقه را مجبور به ترک زمینها کرد و سپس آن جا را کامرانیه نامید.
محمودیه ( بین پارک وی و تجریش یا ولیعصر تا ولنجک)
در این منطقه باغی بوده است که متعلق به حاج میرزا آقاسی بوده است و چون نام او عباس بوده آنرا عباسیه میگفتند. سپس علاءالدوله این باغ بزرگ را از دولت خرید و به نام پسرش، محمودخان احتشامالسلطنه، محمودیه نامید.
نیاوران
نام قدیم این منطقه گردوی بوده است و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین شاه نام این ده به نیاوران تغییر کرده است به این ترتیب که نیاوران مرکب از "نیا" (حد، عظمت و قدرت) ؛"ور" (صاحب) و "ان" علامت نسبت است و در مجموع یعنی کاخ دارای عظمت.
ونک
نام ونک تشکیل شده است از دو حرف (ون) به نام درخت و حرف (ک)که به صورت صفت ظاهر میشود.
یوسف آباد
منطقه یوسف آباد را میرزا یوسف آشتیانی مستوفیالممالک در شمال غربی دارالخلافه ناصری احداث کرد و به نام خود، یوسف آباد نامید.
پل چوبی
قبل از این که شهر تهران به شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه هایی بنا شده بود تا دفاع از شهر ممکن باشد. یکی از این دروازهها، دروازه شمیران بود با خندقهایی پر از آب در اطرافش که برای عبور از آن، از پلی چوبی استفاده میشد. امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری نیست، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.
شمیران
نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد. یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و « ران » به معنای جایگاه است و در واقع شمیران به معنای جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است.
همچنین در نظریه دیگری به دلیل وجود قلعه نظامی در این منطقه به آن شمیران می گفتند و همچنین برخی نیز معتقدند که یکی از نه ولایت ری را شمع ایران میگفتند که بعدها به شمیران تبدیل شده است.
گیشا
نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) میباشد.
منیریه (در جنوب ولیعصر)
منیریه در زمان قاجار یکی از محله های اعیان نشین تهران بوده و گفته شده نام آن از نام زن کامرانمیرزا، یکی از صاحبمنصبان قاجر، به نام منیر گرفته شدهاست.
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد: کهنه قالی می خریم
دسته دوم جنس عالی می خریم
کاسه و ظرف سفالی می خریم
گر نداری کوزه خالی می خریم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟؟؟
زندگي چيست؟هدف داشتن وراه هدف پيمودن است، پس ببايد رفتن، پس ببايد پرواز که نجات همه در پرواز است،مشکل کار فقط آغاز است که ما .........
****
و در پایان شعری از حمید مصدق
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي ميشنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم.
شانه بالا زدنت را،
بي قيد
و تكان دادن دستت كه،
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه،
عجب ! عاقبت مرد !
افسوس !
كاشكي مي ديدم !
من به خود ميگويم :
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد؟
We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get too angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیر وقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب بر می خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی به ندرت دعا می کنیم.
We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often
چندین برابر مایملک داریم اما ارزش هایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم.
We've learned how to make a living, but not a life, we've added years to life, not life to years
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم، اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سال های عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سال های عمرمان.
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفائل می زنم حافظ ..... فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...
چشمانمان را بر گذر قاصدکها باز کنیم که زمان ساز سفر می زند.
دست به دست هم دهیم
دلهایمان را یکی کنیم
بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم
باور کنیم که همه ما خاطره ایم
دیر یا زود رهگذر قافله ایم.
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که
بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که
من و از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ
نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد
دوباره آخر جاده است
خداحافظ به شرطی که نبندیم دل به رویا ها
بدونی با تو و بی تو
همینه رسم این دنیا
خداحافظ همین حالا
خداحافظ...
چه ساده! با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده تر! با گریستن دیگران از دنیا می رویم، و بین این دوسادگی فاصله ایست به نام زندگی
شدم مثل کویر تشنه یی که ابرای سیاه خسته ی باریدنشن
مثل یه آوازی که گوشای بی تفاوت براش نقش دروازه رو دارن
مثل مزه ی تکراری آب واسه سنگای رودخونه !
درست مثل همون کوهی که هر روز دم غروب خورشید و پشتش قایم می کنه
مثل یه پل کهنه که روزی هزار تا عابر بی خبر از روش رد می شن ...
بدبختی ما آدما اینه که عادت کردیم به عادت کردن
و این تنها دلیل بی تفاوتیه
نميخواهم بدانم
كوزهگر از خاك اندامم
چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
كه از خاك گلويم
سوتكي سازد
دهد آنرا به دست كودكي گستاخ و بازي گوش
كه او هر دم، دمد
صوت خودش در آن
و خواب
عاشقان خفته را
آشفتهتر سازد
بدين سان
بشكند
هر دم
سكوت
مرگبارم را ......
" دكتر علي شريعتي"
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد..........
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت.
جمله ای به چشمش خورد.
همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .